موتزارت و حلوا شکری - تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 1:00
موتزارت و حلوا شکری از وقتی یادم می‌آید، همیشه بین چیزهایی گیر کرده بودم که نه این‌وری بودند، نه آن‌وری. مثل میلگردی زنگ‌زده که درون بتن گیر افتاده؛ بی‌فایده، بی‌هدف. زندگی از کنارم رد شد، بی‌آنکه بفهمم باید کجا بایستم، یا اصلاً چیزی برای تکیه کردن وجود دارد یا نه.صبح که بیدار شدم، هوا هنوز گرگ‌ومیش...
مرگ شاید نجاتمان بدهد - تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 1:00
مرگ شاید نجاتمان بدهد صبح با بی‌میلی چشمانم را باز می‌کنم و حس شوالیه‌ای شکست‌خورده را دارم که محکوم است به زندگی کردن با نقاب پلاستیکی پیروزی. ماه‌هاست که توانم برای زندگی به انتهایش رسیده و هر اتفاق ممکن و غیرممکنی چندین درجه به منفی انتها می‌افزاید. دوستان و آشناها می‌گویند: "تو که این‌قدر حساس ن...
من، کمردرد، بال پروانه و هزار مقوله دیگر - تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 1:00
من، کمردرد، بال پروانه و هزار مقوله دیگر روی تخت دراز کشیدم. یعنی حقیقتش را بخواهید، امروز کلاً در تخت بودم. کمرم دارد از قسمت انتهایی به دو قسمت مساوی یا حتی نامساوی تقسیم می‌شود. چه خوب است که دسر کارامل از دیروز توی یخچال است. از بچگی وقتی غصه‌ای داشتم که حل نمی‌شد یا دردی که امانم را می‌برید، به...
کتلت بحرانی - تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 1:00
گوشی تلفن را با عصبانیت روی مبل می‌اندازم و بلند می‌شوم، چطور ممکن است آدم چک داشته باشد و اصلا برایش مهم نباشد که هیچ، گوشی‌اش هم طبق معمول خاموش باشد. از صبح هزار تماس از بانک و اقای کاهی داشتم اقای کاهی ادم بداخلاقی است از ان ها که انگار ارث پدرشان را طلبکارند. دلم می‌خواهد با او جور دیگری حرف بز...
معشوقه ترقوه دار - تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 1:00
معشوقه ترقوه دار شانه سمت چپ‌ام، درد می‌کند فکر می‌کنم دیشب بد خوابیده‌ام، کلا از بعد تولدم به این ور تمام شب‌ها بد می‌خوابم و‌صبح‌ها بلا استثنا با درد بیدار می‌شوم. فرسایش قضیه مهمی است که حوصله پرداختنش در این مقال نیست!.با دست راستم، شانه‌‌ام را روبروی آینه فشار می‌دهم، دردش کمی بیشتر می‌شود. درد...
پلوپز ۲ - تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 1:00
خوب شروع کار میکنیم ،من پلوپز دو هستم. یعنی از اول قرار نبود دو باشم ولی با توجه به مختصات جامعه‌ی نویسندگان، مجبور شدم تن به دویی بدهم و این خط ها را برای شما بنویسم.دردهای پلوپزی تا به حال به گوشتان رسیده است؟ آیا شده کسی به پای درد و دل های پلوپزش بنشیند؟ مسلما جواب نه مطلق است، ولی من در روز جار...
تراول آبی رنگ - تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 1:00
تراول آبی رنگٍ صد تومنی روی میز، چند روز است به من نگاه می‌کند، من هم نگاهش می‌کنم ولی با یک تفاوت؛ او با چشم هایی‌ خیره به من نگاه می‌کند و من زیر چشمی، نگاهم را می‌دزدم. مام صورتی رنگ‌ام را دقیقا روی تراول آبی گذاشته‌ام، جایی که قشنگ توی چشم باشد.در زمان حاضر که روبروی آینه ایستاده بودم و رژ لبٍ ز...
جنگ چهره زنانه ندارد - تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 1:00
پشت میز ارایشم می‌نشینم، یادم نیست اخرین بار چه روزی روی این صندلی نشسته بودم شاید قرن ها پیش بود. ان وقت‌ها که دغدغه‌ام سوار نشدن در اسنپ بود. بادش بخیر آدمیزاد چه دغدغه های سطحی را مهم فرض میکند .از توی آینه به چشم هایم نگاه می‌کنم، زیر چشم هایم گود افتاده و ورم پشت پلک‌ها خیلی توی ذوق میزن. به تن...
سندروم بعد حادثه - تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 1:00
سندروم بعد حادثه من به «سندروم پس از حادثه» دچارم. در ساعات اولیه‌ی بحران، منطقی، معقول و آرامم. مغزم بیشتر به این فکر می‌کند که اوضاع بدتر نشود. نگرانِ دیگران می‌شوم و وانمود می‌کنم که از پس همه‌چیز برمی‌آیم؛ انگار اتفاقی که رخ داده، طبیعی‌ترین امر ممکن بوده است. آرام‌آرام مسائل را حل می‌کنم و وقتی...
کدام باد صدای مرا به تو خواهد رسانید؟ - تاریخ: 1403/2/24 ساعت: 2:15
در من صدای وهم الوده جغدی استکه بر اخرین درخت موریانه خورده قبیلهشور عزای سیاوشان را تکرار میکندکدام باد صدای مرا به تو خواهد رسانید؟کدام گوش صدای مرا ترانه خواهد کرد؟در قبیله من سر بیگناهان بر دار رفته استانتظار برای سرد شدن آتش افسانه استچراغ ها تک به تک خود را به سوختن زده اندشرم با روی های سیاه ...
گربه خاکستری چاق - تاریخ: 1403/2/24 ساعت: 2:15
ساعت ۴ و۱۶ دقیقه نیمه شب است، نیمهی اخر شب زمانی است که تاریکی در بلندترین قامتش قرار دارد. همه چیز در سیاهی فرو رفته است. روی نیمکت های سنگی میدان نقش جهان نشستهام، هیچ کس بطور مطلق اینجا نیست سکوت محظ همه جا را احاطه کرده است راستی محظ را با کدام ز مینویسند؟ دانستنش چه اهمیتی دارد اکنون؟چند ماهی ا...
رئال - تاریخ: 1403/2/24 ساعت: 2:15
ساعت یک و بیست دقیقه نیمه شب است، توی تخت دراز کشیدهام و در تاریکی به رقص فوق العاده عودِ برندِ شیخ الشیوخ، خیره شدهام. رئال بازی باخته را در وقتهای اضافی برد. کل ساختمان خوشحالند و صداهای خوشحالیشان چند دقیقه پیش آپارتمان را بر داشته بود. کاش زندگی یکبار هم که شده فرصت کامبک به ما میداد شاید ما هم ...
سنگ اساطیری - تاریخ: 1402/7/29 ساعت: 16:34
سنگم سنگی سیاه آذرخشی که از تنهایی سیاهچالهای دور از مدار به تنهایی ژرفتری هبوط کرده است من تنهایی عظیمِ در انتظار تنیدهام سنگم سنگی سیاه جا مانده از عصر نخست با ته مانده آخرین نعرههای کرگدنهای وحشت زدهای که به تاریخ بدل میشدند من سکون پایان عصرم در مضامین بی ته کتابها سنگم سنگی سیاه وسط دیوارههای ا...
صبحانه های نقابی - تاریخ: 1402/7/29 ساعت: 16:34
گاهی انسان در زندگی چیزی برای از دست دادن ندارد، یا بهتر بگویم انگار هرچه داشته و نداشته است را از دست داده است و دیگر خیالش جمع است که، اتفاقی قرار نیست بیفتد که آشفتهاش کند، پس بیخیال همه چیز میشود؛ پیژامه خشتک پارهاش را میپوشد موهایش را بدون شانه کردن دورش میریزد، توی لیوانی که شیر خورده بود، چای...
گل های خودرو گورستان - تاریخ: 1402/2/9 ساعت: 13:59
زنی درون آشپزخانهام با ملاقهای چوبیو انبوه سبزیهای پاک نکردهی روی میزبا دستهایی که زبان دستکشها را نمیفهمدو پوستههای نازک دستش راکنار پیازهای بنفش پوست میکندزنی درون آشپزخانهامکه دلتنگیها را چون معجونی جادوییهر روز توی خورشتها میریزدو زیرش را کم میکند تا آرام آرام جا بیفتدچون انگور له شده در بشکه شر...
ماهی کوچک حمام - تاریخ: 1402/2/9 ساعت: 13:59
اینقدر به کاشی های حموم دقت کردم که چشم هامو که میبندم، پشت پلکم فقط طیف صورتی و بنفش میاد.چند وقته اینجام؟ نمیدونم! فقط خواب دیدم یه روز همینطور که نشسته بودم رو مبل طوسیه، یهو افتادم زمین، نفس نمیتونستم بکشم هی بالا پایین میشدم هی میگفتم: آب آب، داشتم خفه میشدم، اولش یه لیوان آب آوردند لب هامو تا ...
جنین اعدامی - تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 21:51
جنین کوچکی هستم درون کیسه خونیبه پایم بسته زنجیری به دنیای اساطیرینه میدانم غمِ نان را نه دلتنگی زندان رافقط گاهی به آرامی شنیدم درد انسان رانمیدانم سرشتم چیس غمِ بالانوشتم چیسچرا هستم؟کجا هستم؟میان تار و پودم چیسنه میدانم خدا هست و نه از ادیان خبر دارمنه از جنگ لب و دندان هزاران قصه ها دارملگدها می...
- تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 21:51
اینها که میخوانید واگویه های یک ذهن گم و گیج است . به راستی برای کسی مهم است که در این لحظه به چه چیز فکر میکنم و چه چیز توی نرون های مغزم خودش را به اینور و ان ور میکوبد؟ و از ان مهمتر برایم مهم است که کسی بداند یا نداند با چه فکرهای ترسناکی دارم دست و پنجه نرم میکنم؟ جوابش هر دو سوال قاطعانه نه اس...
چند لحظه قبل از اتفاق - تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 21:51
لیوان را هم میزنم، رنگهای صورتی وسفید در هم میآمیزند، کرگدن روی میز نگاهم میکند، میخندم.حوله را از تنم در میآورم و توی تراس میروم. برف آرام آرام میآید، سرم را بالا میگیرم دانه های برف صورت خیسم را خراش میدهند، لیوان را روی سنگِ لبهی تراس قرار میدهم و ناخوداگاه صورتم را لمس میکنم، پوستم بین انگشت سبا...
لذت عجیب - تاریخ: 1401/7/16 ساعت: 10:22
دلم خیلی شور میزد ولی باید انجامش میدادم. لباسامو تندتند کندم، حولمو پوشیدم و کمربندشو سفت بستم. یه لحظه دستم روی کمربندِ حوله موند خواستم بازش کنم، یعنی پشیمون شده بودم ولی یه صدایی تو سرم میگفت :_باید انجامش بدی، تو هم حق داری لذتی که میخوایو تجربه کنی، حقته نترس برو جلو زیر لب گفتم:_خو اگه کسی فه...

برچسب‌های مرتبط

دلشوره و اضطراب | دلشوره بی دلیل | دلشوره به انگلیسی | دلشوره دارم | دلشوره داشتن به انگلیسی | دلشوره شاهرخ | دلشوره های من | دلشوره چیست | دلشوره مهدی یراحی | هیچی نگو فقط سکوت کن