اینها که میخوانید واگویه های یک ذهن گم و گیج است . به راستی برای کسی مهم است که در این لحظه به چه چیز فکر میکنم و چه چیز توی نرون های مغزم خودش را به اینور و ان ور میکوبد؟ و از ان مهمتر برایم مهم است که کسی بداند یا نداند با چه فکرهای ترسناکی دارم دست و پنجه نرم میکنم؟ جوابش هر دو سوال قاطعانه نه است، پس همین ابتدای نوشته ،نوشته به پایان میرسد زیرا که هیچ در ابتدا و انتهایش یک هیچ نامتغیر خواهد ماند. تاثیر این کلمات برای تسکین راوی است و راوی هیچگونه ارزش قانونی و غیر قانونی حتی شرعی و غیر شرعی را برایش قائل نیست.
این روزها به این فکر میکنم که چقدر تمام دنیایی که برای خودم ساخته ام فیک و مصنوعی است،شاید بگویید فیک و مصنوعی دوتایش یک معنا میدهند ولی خواهم گفت فیک یک مفهومِ دروغینِ چندش هم درونش دارد چیزی که کلمه مصنوعی فاقد ان است، وقتی میگویم دنیا منظورم دنیای مجازی نیست، بلکه خود خود دنیای واقغیست که پیرامونم را احاطه کرده است.
خانه خانه من نیست هیچ جایش متعلق به من نیست، هیچ جایش حس اینکه خانه من است ندارد، ولی هر روز تمیزش میکنم گلهایش را اب میدهم اجاق گازش را روشن میکنم حتی برای میزهایش رومیزی می.دوزم . خانواده و دوست ، شاید گفتن این حرف ها خیلی غیر اجتماعی به نظر برسد ولی خانواده و دوستانی که دارم هم مصنوعی است تمام مراودات تمام خنده ها تمام کلماتی که رد و بدل میشود برای همزیستی و ارضا غریزه های بقا و تسلسل است، حتی کلماتی که معنای عاشقانه ها را بر دوش میکشند فاقد هر گونه حس والای انسانی است و چون تف کردن اضافه اب دهان فقط به قصد خارج کردن ادا میشود .گفتن واژه دوستت دارم وقتی نداری چقد مشمئز کننده است .ان منِ واقعی یک منِ افسرده است که خموده در دهلیزهای ذهنم چمپاته زده است و هویت واقعیش را طلب میکند این منی که تو میبینی فیک است با تمام خنده ها با تمام شیطنت ها و تمام اداها، انگار پوست پلنگ را بر گربه سیاه و افلیج خیابانی کشیده اند همانقدر نا متقارن و ناموزون.
من واقعی هر روز در حال خنج کشیدن است هر روز در حال شیون کشیدن و خودش را به دیوارها کوفتن است. این ادم که ارام است که راه میرود که مواظب است خبطی ازش سر نزند،حتی مادرانگی بلد است فیک است، باور کنید منِ واقعی خسته تر از این هاست که نای بلند شدن داشته باشد سالهاست که زره بر زمین انداخته است .اهای شمایی که برایم کیک تولد گرفته اید برایم تولد مبارک میخوانید بدانید این کسی که کنارتان خوشحال است من نیستم کسی که میرقصد میخندد و به تبریکاتتان جواب های گرم میدهد من واقعی نیست. من واقعی موقع فوت کردن شمع های تولد ارزوی مرگش را کرده است ان هم نه در اینده ای بعید بلکه همین لحظه همین ثانیه... افسردگی هیولای عجیبی است که وقتی کسی را دربند بکشد ان را در خود حل میکند و سالهای سال تو نمیفهمی که اول افسردگی بودی به دنیا امدی یا به دنیا امدی که افسرده باشی. خیلی ادم ها بازیگران خوبی نیستن همان اول هیولایشان میریزد کف زمین همه میبینند هیولایشان را و تکلیفشان را مشخص میکنند، ولی خیلی ها مثل من بازیگر خوب که هیچ، کارگردان خوبی هستند برای خودشان دنیا خلق میکنند و در این دنیای موازی خودشان را کنار میکشند تا شخصیت جدید خلق شده جایشان بازی کند. زندگی کند و تنها خودشان هستند که میدانند چقدر همه چیز فیک و مصنوعی و حال بهم زن است.
این ها یک اعتراف ساده است اعتراف میکنم که این زندگی با تمام متعلقاتش مربوط به من نیست من هیچکدام از این ها را نخواسته ام و نمیخواهم. من میفهمم وقتی دروغ میگویید ولی به رویتان لبخند میزنم .من میفهمم چقدد دست هایتان کثیف و متعفن است ولی دست هایتان را فشار میدهم ، من میبینم درونتان را چقدر تاریکی فرا گرفته است ولی حرف های روشنتان را گوش شنوا هستم .من درد میکشم از همه چیزی که با ان روبرو هستم از دوستت دارم ها گرفته تا بی تفاوتی های حقیرانه، من هیچ کدام را نمیخواهم ولی توان جنگیدن ندارم مینشینم در انتهای سیاه ترین و نمورترین بخش ذهنم خودرا در خودم مچاله میکنم، تا بخش مصنوعی ام، زندگی ام را اداره کند حتی جای من نفس بکشد من به تاریکی باور دارم من خود تاریکی ام...
هفده دی
#تولد نوشت
#رها
برچسب:
نویسنده: سپیده صالحپور