خرید بک لینک

گاهی انسان در زندگی چیزی برای از دست دادن ندارد، یا بهتر بگویم انگار هرچه داشته و نداشته است را از دست داده است و دیگر خیالش جمع است که، اتفاقی قرار نیست بیفتد که آشفتهاش کند، پس بیخیال همه چیز میشود؛ پیژامه خشتک پارهاش را میپوشد موهایش را بدون شانه کردن دورش میریزد، توی لیوانی که شیر خورده بود، چایی داغ میریزد. قندها را از توی کابینت مشت کرده و روی میز پخش و پلا میکند و حتی پابرهنه، روی سنگ توالت مینشیند و با شلنگ آب مورچهها را به سمت نیستی سوق میهد. یک نوع بی تفاوتی کثافت، انگار با خودش هم طرح دشمنی میریزد، با اینکه میداند در حال فروپاشی است ولی مصممتر بیخ گلویش را فشار میدهد و میداند هیچ راه علاجی نیست. هیچ راهی نیست که راه باشد و نرفته باشد، حتی سنگلاخیترین راهها، ولی بن بست، تنها مقصدیست که به آن میرسد، انگار خدا گِلَش را برای ماراتن های سنگین بهم فشرده است و در لحظه اخر تلفنش زنگ خورده است و آن اکسیر توان و معجزه را فراموش کرده است قاطی گِلِ خیس کند، و فقط باید بدود، به زمین بخورد، تکه و پاره بشود، برای هیچ مطلق. حتی مسیر مسابقه هم برایش کویر برهوت تعبیه شده، که لذت بردن از مسیر نه مقصد هم، کنسل باشد.

روزهایی که از خواب بلند میشود قبل از اینکه پلک پایینش از بالایی جدا شود، فقط میگوید؛ چه کار کنم؟ این قضیه را چطور هندل کنم؟ چطور تکههای نامنسجم زندگیام را به هم بدوزم؟ با کدام نخ؟ با کدام سوزن ؟ نمیشود، نمیتوانم؛ و بعد مشتهای در هم فشردهاش را باز میکند و با استیصال، اشکهای صورتش را با پشت دستهایش به انحنای پایین گوشاش میکشد و از تختخواب دل میکَند. روبروی آینه میایستد، درِ کمد را باز میکند و نگاه میکند کدام نقاب به صورتش میآید.

نقابِ خوشحالی و خنده، برای شنبه ها، برای شروع هفتهای پر انرژی، 1 با عسل و مربا و نوتلای خارجی. نقابِ وسواسگری و کدبانویی، برای روزهای یکشنبه،که همه چیز خانه برق بزند،صبحانه تخم مرغ با آب پرتقالِ توسرخ. نقابِ فرزانگی برای روزهای دوشنبه، که قرار است با مشکلات دوستان و آشنایان درگیر شود و راهکار برون رفت داشته باشد، صبحانه شیر با اوتمیل جو و توت فرنگی قرمز. نقابِ نترسی و شجاعت و قوی بودن، برای روزهای سه شنبه که قرار است تصمیمات مردانه بگیرد در ظاهری زنانه، صبحانه پنیر لیقوان و گردو با چایی تلخ. نقابِِ صبر و تحمل بدون لب گزیدگی،برای چهارشنبه برای روزهای تاریکِ بیمارستان، صبحانه قهوه با شکلات تلخ. نقاب لوندی و زیبایی برای روزهای پنجشنبه و مهمانیها، صبحانه تیرامیسو با کاپوچینوی تروبیکا.

ولی برای جمعه ها 1 نیست، همه چیز تعطیل است، میتواند کل روز را در تخت بگذراند. میتواند با صدای بلند جیغ بزند، زیر دوشِ باز،گریه کند، مشت هایش را حواله دیوارها کند، حتی خشتنک شلوارش را با غیظ جر بدهد و لخت، در خانه بچرخد و پا برهنه روی سنگ توالت بنشیند. جمعه ها انسان چیزی برای از دست دادن، ندارد چون همه چیزهایش را قبلا از دست داده است. یک کرختی و بی تفاوتی محضِ کثافت بدون صبحانه...

#رها

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: شنبه 29 مهر 1402 ساعت: 16:34

صفحه بندی