روی تخت دراز کشیدم. یعنی حقیقتش را بخواهید، امروز کلاً در تخت بودم. کمرم دارد از قسمت انتهایی به دو قسمت مساوی یا حتی نامساوی تقسیم میشود. چه خوب است که دسر کارامل از دیروز توی یخچال است. از بچگی وقتی غصهای داشتم که حل نمیشد یا دردی که امانم را میبرید، به شیرینی فکر میکردم و شیرینی میسفارشم. انگار کلمه «شیرینی» پل مسکنی بود بین من و دنیای دردآلودی که دوستش نداشتم. یادم میآید همیشه در سالهایی که بحرانهای زیادی داشتم، ترازو با کمال بیرحمی اعدادی را نشان میداد که در شأن یک نویسنده گمنام نبود و لباسها جوری آب میرفتند که باز هم در شأن بارکدهایشان نبود. بحران که حل میشد، هم لباسها در شأنشان میشدند و هم اعداد ترازو در شأن نویسنده گمنام.
کمرم تیر میکشد و حاشیههای درد توی گردن و پاهایم شعبههای نوین باز میکنند. اولین قاشق کرم کارامل را توی دهانم مزمزه میکنم؛ چشمانم را میبندم و مزه بهشت میدهد. برق خانه رفته است. چند دقیقه قبل داشتم با زینب کردی درباره مصائب قطع برق صحبت میکردم. زینب نگران قطعی برق ما بود و دلش برای ما میسوزد که در این وضعیت گیر افتادهایم. آخر برق که میرود، پمپ خاموش میشود و در حاصل آب هم قطع میشود. چون فندکگاز با برق است و ما چون اهل سیگار نیستیم، فندکی هم در خانه نداریم، لذا گاز هم قطع میشود و چون انسانهای اولیه همینطور ساکت میمانیم تا برق وصل شود.
کردی امشب خانه همکارش مهمان است. از من پرسیده بود برایش گل طبیعی بخرد یا گیاه؟ من گیاه را ترجیح میدهم. گلهای طبیعی هر چند زیباترند، ولی همینکه میدانی آنها را بیجان کردهاند تا جان به خانهات بیاورند، عذاب وجدانم را قلقلک میدهد. نمیتوانم زیباییشان را ببینم و همزمان به مرگشان فکر کنم. ناخودآگاه دلم میخواهد کردی مهمان من بود جای همکارش. دیروز امنه و اسماعیل و خواهرم هم مهمانم بودند و چقدر بودن با کسانی که دوستشان داری لذتبخش است. انگار اصلاً زمان گرد میشود و تو اصلاً نمیفهمی چطور گذشت. خدا شاهد است دیروز لب به رولتهای میز نگذاشتم و چاییم را هم تلخ نوشیدم.
برای دنی غذای خشک سفارش دادهام. سایه میگوید مواظب قلب هم باشیم. به قلب فکر میکنم؛ اگر آدمیزاد قلب نداشت، آیا همه چیز آسانتر نبود؟ گوشی زنگ میزند؛ پیک است. ایلیا را صدا میزنم که برود دم در بسته را تحویل بگیرد. سرم درد میکند و همزمان انگار رگی توی سرم دارد برای پاره شدن تلاش میکند. کولر روشن میشود؛ برق آمد. موبایل را به شارژ میزنم. ایلیا با کوزه گلدانی وارد اتاق میشود. از تخت بلند میشوم؛ چشمان گرد شدهام را حس میکنم. گلدان سفید است و گیاه فیکوس با لبخند با حیایی دارد زیر چشمی مرا نگاه میکند. مبینا میگوید: «این از کجا آمد؟» توی قلبم جریان سیالی به حرکت افتاده است و آنقدر بالا میآید تا به چشمانم برسد. قطرات اشک صورتم را چون هوای بارانی تهران خیس میکند. بوی باران در سرم میپیچد. برگهای سبز و ابلق مهمان بهروز را لمس میکنم؛ نیاز به آغوش طولانی دارم. کارت زیر روبان قلبی که دور گلدان پیچیده است را باز میکنم؛ رویش نوشته:
«با آرزوی سلامتی برای رهای مهربانم
از طرف دن کردلیا کردی.»
صدای بال زدن پروانههای کوچک خوشبختی را توی قلبم حس میکنم.
برچسب:
نویسنده: سپیده صالحپور