تعبیر خواب
-
تاریخ: 1401/7/16 ساعت: 10:22
خواب میبینم توی یه رودخونهام، توی یه شیشهی بزرگ .شیشهها، عرقِ سرد کردند. تو گوشم میگن: این اخرین بار که رودخونه رو میبینی، همین ازش مونده، جمعش کردیم تو این شیشهها، فردا بخار میشه رودخونه تموم میشه«.دلم میگیره. مهشید داره به بچه هاش درس میده، کتابش میفته ته رودخونه، میپرم تو اب. یادم نمیاد شنا بلد ب...
زن
-
تاریخ: 1401/7/16 ساعت: 10:22
در چشمانش زنی میگریستآرام کوتاهیکریزلبهایش ولیهمزمان میخندیدبلندطولانیتلخزندگی از او بازیگر مغمومی ساخته بودکه نمیدانست اسکار رابه چشمهایش میدهند یا لبها؟؟#رها Adblock test (Why?)
نان اول اسم خدا بود
-
تاریخ: 1401/3/17 ساعت: 10:39
نان اول اسم خدا بودوقتی تنور خانهمان یخ کردو آخرین پرندهی مردهاز سفرهی کوچکمان پر کشیدنان اول اسم خدا بودوقتی مادرم با استخوان و پیاز ابگوشت میپختو پدربا انگشت های تَرَک خورده اشپرزهای نداشته فرش را گلوله میکردنان اول اسم خدا بودوقتی برادرم با جیب های خالی پر حسرتشبر تخت غسالخانه خوابیدو پدر با دست ...
عاشقانه های پاییزی
-
تاریخ: 1401/2/8 ساعت: 4:04
محبوب منپاییز شروع شد امروز، و من از صبح در تراس کوچکم نشسته ام و به تمام درختان توی کوچه دلداری میدهم که ریختن برگ ها نه از «ره کین است بلکه اقتضای طبیعتشان این است»، و مسئله خیلی بغرنجی به نظر نمیاید، هرچند بین خودمان بماند که بسیار بغرنج است و بسیار طاقتی میخواهد طولانی، که بتوانی بر جا بایستی و ...
مرثیه ای برای زاینده رود
-
تاریخ: 1401/2/8 ساعت: 4:04
خواب میبینم وسط یه رودخونه بزرگ،چمپاته زدهام. سرده هوا سوز میاد. ماهیها از زیرِ زمین هی میان رو دستام، هی دلشون مردن میخواد، زیر لب رو به آسمون یه چیزی میگن و همینطور چشم باز،میرن اون ور دنیا. بابام همیشه میگفت «کسایی که موقع مردن، چشمشون باز میمونه چشمشون به دنیا هنوز، دلشون نمیخواد برن، هنوز از دن...
جنازه ای با لاک آبی
-
تاریخ: 1401/2/8 ساعت: 4:04
روی تخت سردخونه دراز کشیدم، دوتا شصت پام یجوری به هم چسبیدن انگار بهشون چسب زدند. خدایی چه لاک قشنگی داره، رنگ مد سالِ بیست، بیست و یک شده .نکنه پدرسگ مُرده شوری کافوری، بیاد پاکشون کنه، خدایی حیفه دویست تومن پولشو دادم، اونم از کارت کی؟ حمید! وای اگه بفهمه، دروغ گفتم که مرغ خریدم و به جاش ناخن کاشت...
پرتقال خونی
-
تاریخ: 1399/10/13 ساعت: 0:11
چاقو را توی دستم جابهجا کردم. بویاسفند و اودکلن کل سالن گرفته بود.دیجی داشت خوشگلا رابهرقص،دعوت میکرد. امیر کنار عروسِ بزکدوزک کردهاش،بالای مجلس نشسته بود،چقدر لباس دامادی به تنش زار میزنه!خ
ابدی ترین شب یلدای من
-
تاریخ: 1399/10/13 ساعت: 0:11
ابدی ترین شب یلدای منروبروت نشستم چقدر خوشگل شدی .دارم تو چشمای عسلیت خودمو میبینم مثل همیشه،اصلا تو نمیدونی چه کیفی داره آدم، یقه کتشو وسط نی نی مردمکهای عسلی عشقش، صاف وصوف کنه. موهاتو ریختی دور
شکلات عجیب
-
تاریخ: 1399/10/13 ساعت: 0:11
تو زندگی بعدی یه پسر سرخپوست تو یکی از بدوی ترین قبیله های دنیام ،دور تا دورم فقط اب و جنگلِ. غیر خودمون و قربانی هامون هیشکی ندیدم .ما جونورا را قبلا میخوردیم ، الان یه مدته جونورا تموم شدن هر روز ب
کرونا
-
تاریخ: 1398/12/27 ساعت: 15:02
گاهی حال آدم بد است. هرچقدر هم خودش را به این کوچه و آن کوچه چپ و راست بزند و هرچقدر لباسش را عوض کند و عطر لاویست بله لنکوم را روی خودش خالی کند و حتی جلوی آینه بایستد و رژ قرمز جگریش را محکم روی لب
آبان ۹۸
-
تاریخ: 1398/12/27 ساعت: 15:02
صبح که شدخاکسترهای دیشب را باد بردجنازه ها با بیل از زمین جمع شدندبا شلنگ آبی دراز خون ها را شستنددوربین های جدید با لنزهای جدیدتر آن بالا سر کوچه نصب شدچراغ های سر چهارراه خوش رنگ تر چشمک زدندبانک ها
کودک دیروزی
-
تاریخ: 1398/12/27 ساعت: 15:02
کودک که بودیم هیچ کس روزمان را تبریک نگفتهیچ تقویمی جایی برای ما نداشتهیچ جایی عکسمان را با گل و قلب شر نمی کردندهیچ کیکی برای کودکی هامان پخته نمیشدکودک ها آن روزها باید بزرگ می بودندکودکی برایشان عا
به وقت باد شبانه
-
تاریخ: 1398/12/27 ساعت: 15:02
چراغ ها خاموش استباد هوهو می کندپنحره اتاقم می لرزد ترس توی دلم قندیل میبنددبغضی سر خورده درون مغزم گلوله می شودتمام مغزم روی تخت می پاشدمی ترسم...خرده ریزه های خونی مغزم را تند تند زیر پتو جارو می ک
دوخته دهان
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:13
دهانم را دوختمکه کلماتم چون باران های داغ اسیدیدست هایم را نسوزانندکه زبان شاعر در دست هایش نهفته استدهانم را دوختم مانند حفرهی پرده بکارت فاحشه ای که دوست دارد هنوز همچو مریم مقدس باکره باشدکه درد د
اینه شرمسار
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:34
گاهی ادم نقاب قدرتش را از صورتش کنار می زند نقاب اولدورم بولدورم هایش را هم.بعد یواشکی خودش را در آیینه نگاه می کند و دلش برای تمام مظلومیتش می سوزد.برای اینکه همیشه خودش را قربانی کرده تا همه چیز سر
صور مقدس
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:34
کفش هایم را به سمت جادهی بیانتها جفت می کنمتمام آب های پشت سرم به کاسه ها رجعت می کنندباد پرده را می رقصاند سمفونی ها فالش می شونداین راه برای باز نگشتن است باید رفت که رفتن هجرتی مقدس است باید رفت
کبریت بی خطر
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:34
ما کبریت, بی خطری بودیمبا گوگردهای خیس رنگیبا قوطی مچاله شدهی خیسدر شبی بارانی کنار منقل خاکستری فندک که آوردیدگوگردها دلشورهشان گرفت چوب ها نحیفانه خود را به دیوار کشیدنداما...اماهیچ ذغالی گر نگر
پاییززززز
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:34
پاییز که می آید دوباره تو می آییمی نشینی روی نیمکت چوبی درست روبروی فواره هاپایت را روی پایت می اندازیشیشه عینکت را با پتهی شالم پاک می کنی اخم میکنممی خندیقربان صدقه دست های همیشه یخ کرده ام می روی
عیدانه ۹۷
-
تاریخ: 1398/4/14 ساعت: 21:42
روی پله آخر نردبان جایی میان زمین وهوا ایستاده ام وشیشه پنجره رو با وسواس پاک می کنم. ترس از سقوط گوشه ای از ذهنم له له می زند. هوس پریدن دارم پریدن پریدن پریدناین روزها بی حواسم مثل تمام 365 روز
دود پنهان
-
تاریخ: 1398/4/14 ساعت: 21:42
کنارت می نشینم به چشم های سرمه کشیده ام نگاه میکنیآهوها در دشت رم می کنند.مژه های ریمل زده ام را از قاب چشمانت کنار می زنی بلند می خندم!صدای خنده هایم خواب خرگوش ها را به هم می زنداسب های وحشی شیهه می