گوشی تلفن را با عصبانیت روی مبل میاندازم و بلند میشوم، چطور ممکن است آدم چک داشته باشد و اصلا برایش مهم نباشد که هیچ، گوشیاش هم طبق معمول خاموش باشد. از صبح هزار تماس از بانک و اقای کاهی داشتم اقای کاهی ادم بداخلاقی است از ان ها که انگار ارث پدرشان را طلبکارند. دلم میخواهد با او جور دیگری حرف بزنم ولی با آرامش تصنعی جواب میدهم «من اطلاعی ندارم اقای کاهی، پول توی حساب هست لطفا برگشت نکنید. چشم من تماس میگیرم و پیگیری میکنم ببخشید نگران نباشید چکتون پاس میشه» و برای هزارمین بار شمارهاش را میگیرم و برای هزارمین بار از شنیدن گوشی خاموش است آتش میگیرم. خواهرم در این مواقع میگوید: «حرص نخور سکته میکنی آخرش، چرا عادت نمیکنی به این کاراش؟» دندانهایم را روی هم فشار میدهم و با غیظ بلند میگویم: عوضی،
به ساعت نگاه میکنم چند دقیقه به دو است ناهار نپختهام. به سرعت بسته گوشت چرخ کرده را داخل ماکروفر میگذارم تا یخش باز شود و همزمان سیب زمینی و پیازهای پوست کنده شده را رنده میکنم. عرق کردهام کولر جوابگوی این گرما نیست، ناگهان یاد پرنده تنهایی میافتم که توی تراس کوچکم تخم گذاشته است. از اول که داشت خانه میساخت تنها بود تنها میآمد و تنها میرفت. احتمالا جفتش، ولش کرده است یا در بدترین حالت مرده است. جثه کوچکی دارد فکر میکنم اولین تجربه مادر بودنش را در تراس کوچکمان دارد امتحان میکند. چشمهای غمگینی دارد، کلا همه فاختهها، چشمانشان غمگین است ولی این یکی، چشمان غمگینتری دارد. فرقی ندارد چه ادم باشی چه پرنده چه هر موجود دیگری، وقتی تنها میشوی چشمانت جور دیگری غمگین میشوند. دستهایم را میشورم و ظرف آب و غذایش را پر میکنم از من نمیترسد فقط نگاهم میکند برایش بوسهای میفرستم و پرده تراس را میکشم. پرده را میکشم که دنی نبیندش، دنی معتقد است« هر موجود جنبنده ای امنیت این خانه را به هم میزند» و به هر صدا و حرکتی واکنش حاکی از آن است و اصلا نمیفهمد که زندگی اپارتمانی جای این شاخ و شونه کشیدن های لاتی نیست. البته من خودم هم، پریشب موقع داد کشیدن متوجه اهمیت زندگی آپارتمانی نبودم. زندگی سخت شده است قبلترها انگار، اینقدر سخت نبود.قبلتر ها هر روز اینقدر همزمان ناراحت و عصبانی و غمگین نبودم شاید هم بوده ام یادم نیست. تخم مرغها را توی ظرف سیب و پیاز و سیر رنده شده میشکنم و آرد نخودچی و ادویه ها را اضافه میکنم کمی هم زعفران میریزم که حالم را خوب کند، آخر میگویند« زعفران شادی اور است» یادم میآید قرصهای شادی آورم را نخوردهام. ماهیتابه را روی گاز میگذارم و با لیوانی آب به اتاق میروم، قرص را توی دهانم میگذارم. تختٍ مرتب، مرا به خواب میخواند، انگار سالهاست نخوابیدهام. صدای جلز ولز روغن صدایم میکند، کتلتها را یکی یکی با حوصله شکل میدهم و سرخ میکنم رنگشان نمیدانم چرا نارنجی شده است، که احتمالا برای زیاد بودن زعفران باشد و گرنه کتلت که قهوهای است نه نارنجی. شاید هم گوشتش کمتر از سیب زمینیها باشد نمیدانم.
میز را میچینم، سبزی خوردنهای تازه و لیموترشها را داخل بشقاب میچینم و ماست و گوجههای سرخ شده را کنارش میگذارم و بچه ها را صدا میکنم. برای بار هزار و یکم تماس میگیرم و گوشی هنوز خاموش است. اشتهایم کور شده است به زحمت یک لقمه میگیرم و سعی میکنم جوری رفتار کنم که بچه ها متوجه نشوند چقدر عصبی هستم، لب پایینم را از بس گاز گرفتهام با برخورد گوجه نمک زده ابتدا به سوختن میکند. حرصم میگیرد و بلند میگویم:« به جهنم که برگشت کنه، گور پدرش به من چه اصلا؟» دو جفت چشم بر میگردند و نگاهم میکنند و همزمان میگویند هان؟ میگویم هیچی با خودمم بودم، یعنی ادم تو این خونه، نمیتونه با خودش بلند بلند حرف بزنه؟
میخندند و مشغول حرف زدن با هم میشوند.
ساعت ۱۲ شب است، بوی نامطبوعی در خانه پیچیده است همه جا را میگردم که منبع بو را پیدا کنم، هیچ چیز نیست. شاید بو از بیرون میآید. مضطربم مثل هر شب، در لیوان شیرم، زردچوبه و عسل و دارچین و زعفران میریزم تا کمی ارام شوم، در ماکروفر را باز میکنم که لیوان شیر را کمی داغ کنم، که بوی تعفن وحشتناکی توی دماغم میزند، نگاه میکنم بسته گوشت چرخ کرده غذای ظهر توی ماکروفر گندیده است، پس من ظهر چطور کتلت پختم؟
#رها
برچسب:
نویسنده: سپیده صالحپور