اینقدر به کاشی های حموم دقت کردم که چشم هامو که میبندم، پشت پلکم فقط طیف صورتی و بنفش میاد.
چند وقته اینجام؟ نمیدونم! فقط خواب دیدم یه روز همینطور که نشسته بودم رو مبل طوسیه، یهو افتادم زمین، نفس نمیتونستم بکشم هی بالا پایین میشدم هی میگفتم: آب آب، داشتم خفه میشدم، اولش یه لیوان آب آوردند لب هامو تا جایی که جا داشت، فرو کردم تو لیوان تا تونستم یه نفس بکشم، بعد کاسه آوردند تا سرمو بزارم توش، ولی بدنم تکون های مدور میخورد. میخواستم حرف بزنم، میخواستم بگم؛ ترسیدم ولی توی آب صدا تبدیل به حباب میشد، بیرون آبم نفس نمیتونستم بکشم. داشتم تغییر شکل میدادم پاهام شکل دم شده بود و چسبیده بود بهم، دست هام باله شده بودند . یادمه کوچیک که بودم دلم میخواست پری بشم ولی الان چیزی که داشتم بهش تبدیل میشدم اصلا شکل آرزوهام نبود. بدنم نارنجی شده بود با دوتا نقطه سفید روی جایی که قبلا گردنم بود، و الان نمیدونم دقیقا اسمش چیه! همیشه بهت میگفتم: گردنمو بوس نکن سیاه میشه، دیدی حالا؟ سیاه نشد ولی جاش موند! ولی کی به فکرش میرسه لکه سفید روی فلس 1 جای بوسه باشه؟خواب هام ته این علامت سوال تمووم میشد بدون هیچ نقطه ای.
من ماهی شده بودم، اولشم میترسیدم ولی بعد یادم نمیاومد میترسم .تو همون کاسه دست و پا میزدم. جام تنگ بود، یاد یه عکس افتادم،همون که یه ماهی تو ظرف استوانه ای بود،کُلِش تو آب بود، زیرش نوشته بود زنده است ولی زندگی میکنه؟!
با خودم میگم: چقدر شبیه منه!
از یه ماه پیش درپوش حموم خونه را با پلاستیک بستند و حمومُ آب کردند و منو انداختند توش،فکر کنم دلشون سوخته برام، جام بزرگ شده میتونم دور بزنم بچرخم باله هامو گاهی دراز کنم تا قولنجشون بشکنه.
راستی من چرا ماهی شدم؟
توی آب که باشی زمان میشکنه برات، مثل همون بارقه های نور. همچی انگار برعکس میشه. دنیای زیر آب دنیای عجیبیه، همه حواس پنج گانه عملا بی فایده میشن، یهحس ششم هم داشتم که کاربردش فقط الان دلشوره است، فکر کن ماهی ها دلشون شور بزنه! خوشبحال اون ماهیهایی که تو دریان، حداقل دلشورشون وسط اون همه شوری گم میشه. الان میفهمم چرا ماهی ها حافظه ندارن! کل زندگیشون آبه با یه عالمه سکوت، تصورشون از دنیای بیرون آب هم یه تصویر محوه نیازی نیس چیزی یادشون بیاد، قبل و حال و بعدشون همش یکیه.
راستی من چرا ماهی شدم؟
خواب میبینم یه روز که نبودی بوسم کنی، دستمو هی کشیدم روی لکه سیاهای گردنم و زیر لب گفتم: کاش ماهی میشدم و حافظهام رو دوثانیه تنظبم میشد! الان ماهی شدم ولی هنوز باله هامو میکشم رو لکه سفیدا، این عشق چیه لامصب؟ که آدم ماهیم که میشه باز جاش میمونه رو تنش. نگاهمو از کاشی صورتی بنفشا میدزدم.
راستی چرا من ماهی شدم؟
پلاستیک دورِ درپوشِ فاضلاب، شل شده انگار، یکی با یه حوله پشت در حموم منتظر وایساده، تصویرش محوه نمیدونم تویی یا یه کس دیگه؟ یادم نمیاد تو چه شکلی بودی خنده ام حباب میشه قل قل قل، بالاخره ماهی شدنم خوبیای خودشا داره.
حجم آب که کم میشه، صداها شفاف تر میشن، صدای خنده میاد صدای خنده توعه،چه خوبه که دو ثانیه دیگه صدای خندتم یادم نمیمونه. من درست روی درز بالایی کاشی بنفشه افتادم، حس میکنم نفس نمیتونم بکشم، دلم چایی میخواد. لکه سفیدای گردنم هی باز و بسته میشن چشمامو میبندم، کاشیا همشون سیاه میشن .
راستی چرا من ماهی شدم؟؟
#رها
#داستان کوتاه
برچسب:
نویسنده: سپیده صالحپور