خرید بک لینک

جنگ چهره زنانه ندارد

پشت میز ارایشم می‌نشینم، یادم نیست اخرین بار چه روزی روی این صندلی نشسته بودم شاید قرن ها پیش بود. ان وقت‌ها که دغدغه‌ام سوار نشدن در اسنپ بود. بادش بخیر آدمیزاد چه دغدغه های سطحی را مهم فرض میکند .
از توی آینه به چشم هایم نگاه می‌کنم، زیر چشم هایم گود افتاده و ورم پشت پلک‌ها خیلی توی ذوق میزن. به تندی با پشت دست راستم قطره های اشک‌ روی گونه ام را پاک میکنم.
کرم پودرم را با پد صورتی رنگ، روی صورتم با ضربه می‌زنم. دقت می‌کنم نماسد و مرتب پخش شود. از پنجره اتاق، اسمان سیاه پیداست. یک چیزهای قرمزی توی اسمان بهم برخورد می‌کنند و بوووم اسمان روشن می‌شود.
ریمل ابررویم را با تمرکز روی ابروهایم می‌کشم ابروهایم کی سفید شد؟ منقاش را بر می‌دارم و با سرعت موهای سفید را از قاطی موهای مشکی بیرون می‌کشم. اف ۳۵ مشکی بود یا سفید؟
بوووووم، زمین می‌لرزد لبم را گاز می‌گیرم و فر مژه را روی مژه هایم قرار می‌دهم چه فر قشنگی شد. رد موشک در آسمان پشت پنجره، چه فرهای سفید قشنگی درست کرده است.
ریمل از بین انگشتانم می‌افتد. خم می‌شوم و برش می‌دارم، بلند داد می‌زنم:« پدافند است نترسید».آژیر توی ذهنم روشن می‌شود و چراغ های پشت چشمانم به سرخی روشن و خاموش میشود.
ریمل را چند بار روی مژه هایم می‌کشم، سیاه سیاه شده اند عین ایرانم... کی وقت کنم برای تک تک بچه هایش مشکی بپوشم و حلوا بپزم؟ اصلا چند نفرند؟ لباس مشکی‌هایم کجاست؟
مداد مشکی را توی چشمم می‌کشمم. چقدر همه چیز سیاه است. چیزی در گلویم باز دارد ورم می‌کند. اب دهانم را فرو میدهم و برس رژگونه را تو پالت رنگ‌های درخشان، می‌چرخانم. از گونه هایم خون می‌چکد.
بی بی سی، درباره عظمت بمب افکن بی دو حرف میزند، من دست هایم می‌لرزد. لب هایم سفید سفید است، «بووووم» دارم فکر میکنم که بالستیک بود یا هایپر سونیک؟ رژلبم را روی لب هایم می‌کشم قرمز جگری! نقاشی ام تمام شد. کاش پاک کن داشتم خراب کاری هایم را پاک می‌کردم، کاش می‌توانستم تمام خراب کاری های دنیا را پاک کنم .
دامن سفیدم را از روی چوب لباس بر میدارم، مارش نظامی پخش میشود:« شنوندگان عزیز شنوندگان عزیز» پرت می‌شوم به سه سالگی به زیرزمین با بوی نا. بابا رادیو را روشن کرده است مامان روی چراغ نفتی دارد غذا را هم می‌زند. من عروسکم را بغل کرده ام و به مارمولک زیر تایر یدک گوشه دیوار زل زده ام ترسیده ام ولی به هیچکس نمیگویم که ترسیده ام مثل همین الان. کاش میشد کسی از غیب می‌امد و بغلم میکرد کاش میشد برایش بگویم چقدر ترسیده ام، چقدر از نبودن ادم هایی که دوستشان دارم میترسم، چقدر دلم میخواهد با صدای بلند گریه کنم و هیچکس نگوید« چته اروم باش» و هیچکس نگاهم نکند...
شومیز آبی‌ام را روی تاپ سفید رنگ می‌پوشم بوی نویی میدهد. دود سفید از پشت پنجره دارد به آسمان می‌رود. لست سین همه‌ی ادم های تو گوشی ام را چک می‌کنم تا خیالم ارام شود. صدای انفجار دیوارهای خانه را می‌لرزاند.ناخن هایم را کف دستم فشار می‌دهم، ادکلنم را بر میدارم و چند پاف می‌زنم، بوی انبه و هلو و وانیل مشامم را پر می‌کند.
سازمان ملل ابراز نگرانی میکند، هسته زردالو کنار سینک را میشکنم،بی بی سی می‌گوید« هسته ای فرودو و نطنز و اصفهان» اسیب دیده است.
گلویم درد می‌کند. کیفم را روی دوشم می‌اندازم صدای انفجارها زیادتر می‌شود. انگار وسط بازی پلی استیشنم. «بووم بوووم بوممممم» ریز پرنده ها توی سرم شروع کار به پرواز می‌کنند «بوووم بووووم» منفجر می‌شوند.
جلوی آینه قدی می‌ایستم .توی آیینه خودم را نظاره می‌کنم، شاید این اخرین تصویر است. هسته ای زیر زمین توی گلویم منفجر می‌شود. بووم بووووم .ریز پرنده ها همگی با هم خودکشی دسته جمعی میکنند...
#رها
#زنانه نوشت

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 1:00

صفحه بندی