شانه سمت چپام، درد میکند فکر میکنم دیشب بد خوابیدهام، کلا از بعد تولدم به این ور تمام شبها بد میخوابم وصبحها بلا استثنا با درد بیدار میشوم. فرسایش قضیه مهمی است که حوصله پرداختنش در این مقال نیست!.
با دست راستم، شانهام را روبروی آینه فشار میدهم، دردش کمی بیشتر میشود. دردش شبیه این است که انگار در وسط یک روز گرم تابستان، یک ادم ورزشکار گولاخ عضلانی عصبانی، در خیابان تنهام زده باشد و بعد تند تند راهش را گرفته باشد و رفته باشد، هرچند اگر بر میگشت هم دردش کمتر نمیشد. کم کم روی شانهام، ردهای انگشتانم رو به قرمزی میرود، بدی پوست سفید همین است دست اشارهاش کنی قهر میکند، اول قرمز میشود و بعد هم کبود. پوست سفید هم مثل اسم پارسا خیلی لوس است. این روزها هر چیزی مرا یاد ادمی میاندازد انگار حافظهام هم فرسایش را حس کرده است و به فکر معادل سازی افتاده است.
زیر شانهام را به سمت داخل، فشار میدهم و کمرم را به سمت عقب میکشم، ترق آرامی میکند، بازویم را در تمام جهات میچرخانم ولی هیچ، «جا قایقی» زیر شانهام پیدا نمیشود که آب داخلش بریزم و فکر کنم؛ ماهی آنجا شنا کند، قشنگتر میشود یا قایق کاغذی؟ حتی به جا جوانهای کوچکٍ پیچک هم فکر میکنم. منتها جایش نیست! هیچ گودال جادویی نیست، همهجا فلتِ فلت است. به معشوقه باجور حسودیم میشود که زیر شانه اش گودال دارد و برای ماهی و قایق و جوانه کوچک پیچک جای مناسب دارد. باجور به گودال جادویی میگوید« ترقوه ». ولی ترقوه که من هم دارم، یعنی هر انسان زنده یا حتی مردهای هم ترقوه دارد. مهم گودال جادویی زیر ترقوه است، که مال من، احتمال نود و نه درصد زیر درخت البالو گمشده است، سواد داشتن و نداشتن مخاطب هم به من مربوط نیست. لذا تا اطلاع ثانوی و پیدا شدن ترقوه و گودال جادوییاش معشوقه بودنم کم لم یکن محسوب میشود.
الحمدالله باز هم جای شکرش هست، اگر ترقوه و گودال جادویی زیرش را بهمراه ماهی و قایق و جوانه پیچک داشتم، الان چطور میتوانستم شانهام را بمالم؟ قطع به یقین تمام آبِ گودال، سُر میخورد پایین و میریخت روی بدنم، آن وقت تکلیف ماهی و قایق و جوانه کوچک پیچک چه میشد؟ خودم کم غصه دارم؟ کم بدبختی دارم؟ تازه غصهی ماهی و قایق و جوانه کوچک پیچک را هم بخورم؟
یادم باشد از باجور بپرسم معشوقهی ترقوه دارش تا به حال شده است بد خوابیده باشد و شانهاش صبح درد گرفته باشد؟ آنوقت چه کار کرده است؟
یا یک سوال دیگر: تا به حال شده ماهی قرمزِ درون گودال جادویی زیر ترقوهاش بمیرد؟ ان وقت چه کار کرده است؟
یا اصلا وقتی زیر باران بوده باشد، قایقش وارونه نشده است جوری که بادبانش بیفتد و غرق شود؟ آن وقت چه کار کرده است؟
یا مثلا شده است جوانه کوچکِ پیچک، آنقدر بزرگ شود که کُلِ گردن و صورتش را بپوشاند؟ آنوقت چه کار کرده است؟
آه چقدر سوال ذهنم را درگیر کرده است. واقعا معشوقه بودن کار دشواریست خیلی مسئولیت دارد. بیمه باید برایش سختی کار تعیین کند و زودتر بازنشسته شود.
توی آینه به شانهی کبود شدهام نگاه میکنم و قشر ضخیم چربی که درخت آلبالو شده است سواد داری؟
نوچ نوچ
بیسوادی؟
نوچ نوچ
پس تو خَ رِ مَ نی
برچسب:
نویسنده: سپیده صالحپور