من به «سندروم پس از حادثه» دچارم. در ساعات اولیهی بحران، منطقی، معقول و آرامم. مغزم بیشتر به این فکر میکند که اوضاع بدتر نشود. نگرانِ دیگران میشوم و وانمود میکنم که از پس همهچیز برمیآیم؛ انگار اتفاقی که رخ داده، طبیعیترین امر ممکن بوده است. آرامآرام مسائل را حل میکنم و وقتی کسی میپرسد: «خوبی؟» با اطمینان میگویم: «خوبم.» آدمهای معمولی حرفم را باور میکنند، اما صمیمیترها با نگاه یا ایموجی میفهمانند که «خر خودتی».
وقتی بابا مُرد، یادم هست که جارو میکردم، ظرفها را با وایتکس میشستم، مهمانداری میکردم، غذا میپختم، برای گربههای کوچه استخوانهای مرغ جمع میکردم. حتی دنبال کفن و یَمان و ترمه بودم، سفارش گلهای مسجد و سرِ مزار را میدادم. یادم نمیآید درست گریه کرده باشم یا نه. اما هفتهها بعد، یک روز به خودم آمدم و دیدم دو هفته است حمام نرفتهام. روی میز غذاخوری لایهای از خاک نشسته بود. یادم نمیآید آن روزها و ماهها را چطور گذراندم؛ شبهایی که تا صبح به سقف خیره میماندم، روزهایی که مدام به بدنِ پوسیدهی زیر خاک فکر میکردم.
من آدمِ «پس از بحران»م. بحران که تمام شود، وقتی همهچیز به سکون میرسد، وقتی دیگران آرام میشوند و داغ فروکش میکند، تازه برای من همهچیز آغاز میشود. تازه میتوانم فکر کنم چه بر من گذشته. تازه میتوانم ببینم جای بندهای وابستگی و دلبستگی چه زخمهایی بر تنم گذاشته. تازه دلمههای عفونت را روی زخمهایم میبینم. تازه یادم میآید چه کسی پانسمان روی زخمهایم گذاشت وقتی خودم نمیدیدم، و چه کسی مشتی نمک رویشان پاشید.
من آدمِ «بعد»م؛ بعدِ فهمیدن، بعدِ درد کشیدن، بعدِ غصه خوردن، بعدِ ویران شدن، بعدِ زمین خوردن و بعد دیگر توان برخاستن نداشتن.
آدمهایی که در خودِ بحران بلدند بحران زده باشند ، خوشبختاند؛ چون میتوانند دستِ کمک اطرافیان را روی شانههایشان حس کنند، میتوانند روی دستهایی که بارشان را حمل میکند حساب کنند
آدم باید بهموقع باشد آنهایی که «بیموقع»اند، بدبختاند؛ چون مجبورند سالها بارِ غصههای نخورده، اشکهای نریخته و حرفهای نگفته را با خود و دردهای جسم و روانشان حمل کنند..
#رها
برچسب:
نویسنده: سپیده صالحپور