خرید بک لینک

لیوان را هم میزنم، رنگهای صورتی وسفید در هم میآمیزند، کرگدن روی میز نگاهم میکند، میخندم.حوله را از تنم در میآورم و توی تراس میروم. برف آرام آرام میآید، سرم را بالا میگیرم دانه های برف صورت خیسم را خراش میدهند، لیوان را روی سنگِ لبهی تراس قرار میدهم و ناخوداگاه صورتم را لمس میکنم، پوستم بین انگشت سبابه و شصتم کش میآید، دستم را عقب که میکشم تمام صورتم روی سرامیک های قهوه ای تراس میریزد. سردم میشود، هیچ لباسی بر تن ندارم، روی برفها میخوابم ،فرو میروم، چشمانم را میبندم، انگار قرن هاست توی برف مدفون شدهام. من سفیدترم یا برف؟ کداممان قرار است در هم حل شویم؟

لیوان را به آرامی هم میزنم ذرات صورتی و سفید درهم شناورند. در ذهنم صدای پا میآید، منتظر کسی هستم؟ نه !شاید کسی منتظر من است. در خانه را نیمه باز میکنم، کسی خانه نیست سکوت همه جا را پر کرده است. روی میز پذیرایی را خاک گرفته است با دستانی که میلرزد رویش طبق عادت کودکی قلب کوچکی میکشم میز پر از قطرههای خون میشود.سوز سردی از لای در نیمه باز میآید، توی سرم صدای پا کوفتن صدها گوزن شمالی میپیچد،گاری کوچکی با چرخ های زوار دررفته پشت در اتاق منتظرم است، انگشتانم را زیر دندانهایم فشار میدهم آمادهام؟ حس میکنم تنم سنگین شده است، کرگدن روی میز با ترحم نگاهم میکند،نمیخندم. پوستش را چقدر دوست ندارم! کیسه حمام را با تمام توانم روی دستهایم میکشم، پوستم لوله لوله میشود و میریزد،مینشینم کف زمین و پوستهای رنده شدهام را جارو میکنم، من کجا کرگدن شدن کجا!

سرد است خیلی سرد ،دلم به حال گوزن های منتظرِ پشت در میسوزد، دلم رفتن میخواهد، خوابیدن و دیگر بیدار نشدن. حس میکنم هزاران مورچه کارگر خسته شبانه روز در حال کار کردن توی مغزم هستند. صدای پا میآید، صدای حرف زدنهای مدام،دست هایم قاشقِ کوچکِ طلایی توی لیوان را تندتند میچرخاند. وسط لیوان شکل یک گرداب شده است و آخرین ذرات صورتی وسفید را با خود به اعماق لیوان میبرد. من توی لیوان غرق میشوم، تمام صدایم شکل حبابی از گوشه های لیوان پلق پلق خارج میشود جیغ است یا آهی است از سر لذت؟ نمیدانم!

از پشت شیشهِ کدرِ لیوان، همه چیز روی دور کُند بر خلاف عقربههای ساعت در نوسان است، دوش آب گرم، اشکهای مدامِ تمام نشدنی، کشوی نیمه باز پوکه های خالی قرص، قاشق طلایی کوچک، تن خیس عریان، کرگدن روی میز، برف های یکریز، مورچه های کارگر،گوزنهای منتظر، قلب روی میزٍخاک گرفته، در نیمه باز، میل به تمام شدن...

زمان میایستد به خودم میآیم به لیوان کدر توی دستانم نگاه میکنم میترسم .دستانم خودشان را از مهلکه کنار میکشند، لیوان از دستم میافتد،سرم را همزمان تکان میدهم، هزاران مورچه کارگر، پخش میشوند روی زمین، لباس قرمزم را از روی چوب لباسی بر میدارم و میپوشم، کرگدن روی میز نگاهم میکند و میخندد، بغضم را فرو میدهم ، من هم نگاهش میکنم و میخندم...

#رها

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 21:51

صفحه بندی