از وقتی یادم میآید، همیشه بین چیزهایی گیر کرده بودم که نه اینوری بودند، نه آنوری. مثل میلگردی زنگزده که درون بتن گیر افتاده؛ بیفایده، بیهدف. زندگی از کنارم رد شد، بیآنکه بفهمم باید کجا بایستم، یا اصلاً چیزی برای تکیه کردن وجود دارد یا نه.
صبح که بیدار شدم، هوا هنوز گرگومیش بود. پاهایم را روی سرامیکهای سرد گذاشتم، سرمایش مثل سوزنی در استخوانم فرو رفت. باید میرفتم حمام، شامپویی به موهایم میزدم، چای میریختم، بعد خودم را در خیابان رها میکردم و تظاهر میکردم که همه چیز عادی است. اما وقتی به آینه نگاه کردم، دستم روی مسواک نرفت. فقط زل زدم به تالاب چشمهایم.
چیزی در آن دو حفرهی تاریک بود که حتی خودم هم نمیفهمیدم. جایی خالی، که هیچوقت پر نشد.
شب، خسته و بیحوصله برگشتم خانه. یخچال را باز کردم. چیزی نبود، جز یک بستهی حلوا ارده که معلوم نبود از کی آنجا جا مانده. یک تکه کندم و در دهان گذاشتم. تلویزیون روشن بود. خندوانه پخش میشد. کمدین تازهکاری روی صحنه بود که برای خنداندن مردم تقلا میکرد. صدای خندهها از صفحه بیرون میریخت، اما من فقط با دهان پُر از حلوا زل زده بودم به صفحه.
ناگهان رامبد گفت:
«و حالا خبر ویژه، امانوئل مکرون قرار است به تهران بیاید! به همین مناسبت از جناب خان دعوت کردیم که برامون شعری بخونند!»
حلوا ارده در دهانم طعم خاک گرفت. مزهای تلخ و پوسیده. خندهام گرفت. حلوا ارده، خندوانه، مکرون، جناب خان؟ چه ربطی به هم داشتند؟
ولی مگر خود زندگی من چیزی جز یک مشت اتفاق بیربط بود؟ یک مشت خاطرهی ناقص که مثل استخوانهای لابهلای راستهی گوسفندی قصابی، هیچوقت سهم من نشدند. همیشه تکههای چربیدار یا استخوانیاش را برایم گذاشتند. انگار سهمم از زندگی، تهماندهها بود.
تلویزیون را خاموش کردم. به اتاقم پناه بردم. خستگیای کهنه در استخوانهایم بود، انگار تمام عمرم را روی دوش کشیده بودم. سمفونی چهلِ موتزارت را پلی کردم. تمام تمرکزم روی نتها نشست.
دو، ر، می، فا، سل، فا، می، ر...
چشمانم را بستم. اگر زندگی یک موسیقی است، پس چرا اینقدر ناهماهنگ است؟ چرا نتهایش همه از هم پاشیدهاند؟ شاید مشکل از من است که همیشه دنبال ملودی اشتباه گشتم.
موتزارت دارد به اتمام سمفونی میرسد. با شکوه. هولناک. نتهایی که موهای تنم را سیخ میکنند؛ سل، دو، ر، می، فا، سل... چرخهای از عدم تا عدم.
بلند شدم. پردههای طوسی اتاق را کشیدم. عود را در جا عودی چوبی گذاشتم. از کمد، پیراهن آبی کمرنگم را بیرون آوردم و آرام تنم کردم.
روی کاغذی که روی میز بود، نوشتم:
«تمام عمرم تلاش کردم زندگی کنم، ولی نشد. این لگن زندگی، از گودال ماریانا هم عمیقتر بود. نفسم نکشید. در تاریخ نیمهشب ۲۲ بهمن، شما را به خدا میسپارم.»
خدا... چه واژهی غریبی...
خیلی فکر کردم که اتمام زندگی پنجاهسالهام باید چگونه باشد. اما هر چیزی که به ذهنم میرسید، اضافه بود. دروغ بود. و من از دروغ بیزارم.
شلنگ بخاری را از شیر گاز جدا کردم. در اتاق را بستم. از کشو، قرصهای خوابآور را بیرون آوردم و با آخرین جرعه آب فرو دادم و روی تخت دراز کشیدم.
موتزارت همچنان در گوشم مینواخت.
چشمانم را بستم.
#رها
برچسب:
نویسنده: سپیده صالحپور