خرید بک لینک

تراول آبی رنگ

تراول آبی رنگٍ صد تومنی روی میز، چند روز است به من نگاه می‌کند، من هم نگاهش می‌کنم ولی با یک تفاوت؛ او با چشم هایی‌ خیره به من نگاه می‌کند و من زیر چشمی، نگاهم را می‌دزدم. مام صورتی رنگ‌ام را دقیقا روی تراول آبی گذاشته‌ام، جایی که قشنگ توی چشم باشد
.
در زمان حاضر که روبروی آینه ایستاده بودم و رژ لبٍ زرشکی‌ام را روی لب های سفید شده‌ام می‌کشیدم، یکهو چشمانم را دیدم! هر چقدر هم که خواستم خودم را به ندیدنشان بزنم نشد که نشد. هرچند این کار را خیلی خوب بلدم مثلا همین دو روز پیش برادر شوهر مهسا را توی مغازه دیدم و دقیقا خودم را زدم به ندیدن، که انگار نه انگار است که او را دیده‌ام و می‌شناسم. بنده خدا اول چشمانش برقی زد و دو قدم جلو آمد ولی بعد فهمید داستان از چه قرار است و سه قدم به عقب رفت. آدم که حوصله نداشته باشد اینطور می‌شود ولی این نکته که ایشان دارای دو چشمٍ بسیار پلشتی هم هست مزید بر علت بود.
از بحث اصلی دور نشویم، چند وقت است رویم نمی‌شود به چشمانم نگاه کنم و بالاجبار در سبک آرایش، نچرال بودن را در پیش گرفته ام. یک ضد افتاب از حفظ میزنم و بعد یک رژ ترجیحا پررنگ را، روی لب هایم می‌کشم. دستم به ریمل می‌رود ولی یادم می‌آید که ریمل فرصت رویارویی با چشمانم را بیشتر می‌کند، ولی در روز جاری در یک لحظه اجتنابی، چشمانم را دیدم، چشمانی که شبیه به چشمانم نبود. گود افتاده، بدون هیچ برقی، حتی چند تایی چروک ریز هم در منتهی الیه سمت چپ‌شان دیدم که قبلا انگار نبود، شاید هم بود من ندیده بودمشان. این‌دفعه چشمانم جفتشان، مردمک هایشان را به بالاترین جایی که جا داشتند بالا کشیدند و نادیده انگاشتنم، همان طور که مهشیدٍ کوچه وقتی بی ادب می‌شدیم ما را نادیده انگاری می‌کرد، همانطور که من برادرشوهر چشم پلشتٍ سیما را نادیده انگاری کردم. کلا کارما انگار هر روز، در زندگی من جریان پیدا کرده است.‌
دست‌هایم می‌لرزد. جریان لرزاننده‌ای از بالای بازوی داخلی آغاز می‌شود و نبض نبض کنان به انگشت کوچک دستم می‌رسد. کاش از این قابلمه‌های رنگی خوشگل داشتم، از همان‌‌ها که اقای مغازه دار، بعد کلی خندیدن گفت اسمش هنگ درام است. آن وقت با همین دست‌ها، چنان سمفونی جادویی را خلق می‌کردم‌ که گوش هایم انگشت به دهن شوند. مثل همین چند شب پیش، که شنیدم دخترکی کم سن در ماشینٍ من ،مشغول صحبت با...ولش کن چه اهمیتی دارد آن شخص که باشد. مهم این است که گوش هایم انگشت به دهان شده‌اند.
نمی‌دانم چه حسی دارم، گاهی فکر می‌کنم تمام حس هایم، پشت تمام درختان آلبالو گم شده است و من بیسوادترین آدم این شهرم، و بعد صدایی در ذهنم می‌پیچید پس «تو ووو خَ رٍ مَ نی ».
در یخچال را باز می‌کنم، شیرینی های خامه‌ای توی دیس پیرکس گرد، دور هم، حلقه کشف و شهود گرفته‌اند. دلم هم می‌زند، آب دهانم را قورت می‌دهم و با تندی، لباس‌ها را توی لباسشویی می‌ریزم. کارت کوچکی پایینٍ پایم افتاده است.؛ کافه رستوران شب های شمرون؛ نگاهش می‌کنم رنگش سیاه است و کلمه‌ی شمرون با رنگ طلایی رویش نقش بسته است. لبخندی لب‌هایم را به احمقانه ترین شکل ممکن پهن می‌کند. قهقهه می‌زنم و سَرم را تکان می‌دهم، چشمانم روی زمین می‌افتند روی پارکت‌های قهوه ای. جایشان می‌گذارم بگذار همان‌جا بمانند.
آیفون خانه زنگ می‌زند، از مانیتور تصویر زنی پیداست با چادر مشکیٍ خاکی. می‌گوید جان بچه هایت کمکم می‌کنی؟
می‌گویم بیا بالا
روی دیس پیرکسٍ گردٍ شیرینی، سلفون می‌کشم و از یخچال چند بسته گوشت یخ زده بر‌میدارم و کیسه برنج باز نشده‌ی توی کابینت را، همراهش روی میز می‌گذارم. زن زنگ اپارتمان را فشار می‌دهد در را باز می‌کنم.
زن دارد پشت سر هم دعا می‌کند.
می‌گوید: ظرفش را؟
می‌گویم: مال خودت
خوشحال است. با سرعت همه چیز را توی کیسه رنگ و رو رفته‌اش می‌گذارد. می‌خواهد برود،
می‌گویم: صبر کن
می‌دوم توی اتاق، تراول آبی رنگ صد تومنی را برمی‌دارم و به زن چادری می‌دهم. زن می‌رود...
چشمانم را از روی پارکت‌های قهوه ای، بر می‌دارم و فوتش می‌کنم، رویش مو افتاده است. چشمانم را سر جایش می‌گذارم و توی اینه اتاق، ریمل سیاهم را به آرامی رویش میمالم،چشم در چشم همیم، این بار مجالی برای نادیده گرفتن نیست.
#رها

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 1:00

صفحه بندی