1 کوچکی هستم درون کیسه خونی
به پایم بسته زنجیری به دنیای اساطیری
نه میدانم غمِ نان را نه دلتنگی زندان را
فقط گاهی به آرامی شنیدم درد انسان را
نمیدانم سرشتم چیس غمِ بالانوشتم چیس
چرا هستم؟کجا هستم؟میان تار و پودم چیس
نه میدانم خدا هست و نه از ادیان خبر دارم
نه از جنگ لب و دندان هزاران قصه ها دارم
لگدها میزنم هر دم مبلغ های دینم را
کجا باید کنم پیدا کتاب اخرینم را
گهی گویم که باید بود سفر پخته کند خامی
گهی گویم که مردن هم ندارد هیچ ابهامی
جنین کوچکی هستم درون کیسه خونی
به پایم بسته زنجیری شبیه دارِ 1
نمیخواهم بدانم غصهی کمرنگی نان را
نمیخواهم بدانم قصهی کمبود انسان را
نمیخواهم دچار وحشت آیین و دین باشم
نمیخواهم که زندانی و در بند اوین باشم
نمیخواهم که با خون اول و آخر یکی باشم
میان رفتن و ماندن دلم میخواهد انگاری
فقط سقط جنین باشم
جنین کوچکی هستم کبود و مرده و تنها
به گاه یک اذان صبح به دارم یکه و تنها
#رها
برچسب:
نویسنده: سپیده صالحپور