خرید بک لینک

تو زندگی بعدی یه پسر سرخپوست تو یکی از بدوی ترین قبیله های دنیام ،دور تا دورم فقط اب و جنگلِ. غیر خودمون و قربانی هامون هیشکی ندیدم .ما جونورا را قبلا میخوردیم ، الان یه مدته جونورا تموم شدن هر روز به نوبت ،یکی از خودمونا می خوریم .ما همممون قربانی همیم !قانون قبیله است« من تو را میخورم که سیر بشم بقیه هم منو می خورند تا سیر بشند» اینجا اگر بخوای بیشتر زنده بمونی باید با چشم باز بخوابی . مادرمو نمیشناسم پدرمم همینطور. اینقدر بچه زیاده که هیچکدوممون نمیدونیم پدر و مادرمون کی هستند، مادر و پدرهامونم نمیدونند بچه هاشون کدوما هستند. ما یه عالمه پدر و مادر داریم ،اونام یه عالمه بچه ،معامله منصفانه ای کردیم.افتخارم تو قبیله اینه که تو یه روز ،یه اهو و دوتا بچه ها شو با یه پلنگ بزرگ تنها را، با نیزه ام شکار کردم، احتمالا آخرین آهو و پلنگ روی زمین بودند. اینجا نه حقوق بشر داریم نه حقوق جونور .دیروز یه آدم سفیدپوست که از دریا شکار کرده بودیما خوردیم ،زبونشا نمیفهمیدم ولی لحظه اخر قبل اینکه به سیخ بکشیمش، از جیبش یه چیزی در اورد.گفت: شکلات! و با انگشتاش به دهنش اشاره کرد، هیشکی نخورد، ولی من توی دستم قایمش کردم، شاممون که تموم شد رفتم اونطرف تر کنار رود بی ماهی نشستم و بازش کردم و گذاشتمش تو دهنم. یهو اشکام یکی یکی ریخت توی رود بی ماهی! از دیشب تا الان یجوری ام دلم برای اون آهو و بچه اش دل میزنه، برا اون پلنگه که پوستش کمرش، پاهامو گرم کرده، حتی برا اون صاحب غذا دیشبی، که رشته های گوشتش زیر دندونمه هنوز .امروز یجوری ام. فکر کنم امشب با چشم بسته بخوابم...

#رها

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: شنبه 13 دی 1399 ساعت: 0:11

صفحه بندی