چاقو را توی دستم جابهجا کردم. بویاسفند و اودکلن کل سالن گرفته بود.دیجی داشت خوشگلا رابهرقص،دعوت میکرد. امیر کنار عروسِ بزکدوزک کردهاش،بالای مجلس نشسته بود،چقدر لباس دامادی به تنش زار میزنه!خاله زهرا راهبهراه،قربون صدقه پسر و عروس تازهاش میرفت و به خوشگلایی که باید میرقصیدند! شاباش میداد. میخواستم امیر را بکشم ،خیلی وقت بود این تصمیم را داشتم و امشب، چراغ ها که برای هنرنمایی خوشگلا خاموش میشد بهترین وقت بود.اگر اون روز تو پارکینگ خانه شان من را دستمالی نمیکرد، اگر اون روز آبجی ترشیدهاش نمیرفت زرت به مامان و خاله بگه، اگه اون روز من از خجالت لال نمیشدم و میگفتم: امیر به زور عروسکم را گرفته بود و من رفتم ازش پس بگیرم که یهو با یه دستش، دستامو گرفت و با اون دست کثیفش سینه های تازه جوانه زدمو لمس کرده بود، اگه اون روز من زورم بیشتر بود،اگه اون روز وقتی مامان زد تو گوشم و خاله زهرا بهم گفت: دختره بی حیا، عوض جیش کردن تو شلوارم حرفم میومد ،اگه سه هفته بعد اون روز منو به زور سر سفره عقد نمینشوندن که چشم و گوش ِباز شده ام بسته بشه ، امشبم امیر مثل تمام دامادای دیگه ،حجلش را میدید !
دیجی فریاد میزنه:«از در بره بیرون از پنجره میاد تو بگو آژانس برنامه کنسله بیا تو همه بچه قرتیا دود»
چراغ ها خاموشِ، همه جا نور سبز و قرمزu200du200du200d پخش شده، همچی انگار اسلوموشن شده. یواش بلند میشم چاقو پوست کف دستم را خراش داده .عروس اون وسط در حال چرخیدن و عشوه اومدنِ. امیر روی شزلون سفید نشسته و داره کراواتشو شل میکنه و همزمان پاهاشو با ریتم اهنگ تتلو به زمین میکوبه ،چاقو را به آرومی از پشت سر، تو گودی گردنش فرو می کنم و زیر گوشش میگم: تو جوونیاتو کردی ولی من بخاطر تو وسط بچگی پیر شدم! صدای خر خر امیر وسط شلوغیا گم میشه. دستم خونی شده ،چاقو را روی زمین می اندازم و آروم آروم میام سر میزم میشینم.چراغا یکی یکی روشن میشه. یکی میگه: مامان مامان دستت داره خون میاد، پرتقالمو خونی کردی! سرمو بالا میارم امیر و عروس بزک دوزک کرده اش ،وسط سالن دارند سالسا می رقصند. چشمامو میبندم و دست خونیمو مک می زنم...
#رها
#داستانک (نسخه اصلی)
برچسب:
نویسنده: سپیده صالحپور