خرید بک لینک

گاهی ادم نقاب قدرتش را از صورتش کنار می زند نقاب اولدورم بولدورم هایش را هم.

بعد یواشکی خودش را در آیینه نگاه می کند و دلش برای تمام مظلومیتش می سوزد.

برای اینکه همیشه خودش را قربانی کرده تا همه چیز سر جایش باقی بماند.

گاهی ادم از نگاه کردن به چشم های خودش هم شرمش

می شود؛

وقتی در چشم های خودش می خواند که

با زندگی من ،

با جوانی من چه کردی؟

چرا نگذاشتی با عشق زندگی کنم؟

چرا نگذاشتی در آغوش کسی پنهان شوم؟

چرا نگذاشتی لحظه ای آرام باشم ؟

به چه قیمتی ؟

ان وقت ادم باید سرش را بیندازد پایین و پیش خودش از شرمندگی بگا برود

گاهی برای جبران خیلی دیر است خیلی دیر.

ادم توی سیاهچاله خودش درست توی گرداب تنهایی دست و پا می زند و دستش را حتی دراز نمی کند تا شاخه ای را بگیرد.

گاهی ادم احمقانه عاقل می شود

گاهی ادم زیادی پیر می شود

گاهی ادم بدبخت خاک تو سری می شود که چاره دارد ولی ناچار به بیچارگی است

گاهی ادم سندروم استکهلم می گیرد

گاهی برای خودش سناریویی می سازد که دروغین است ولی ان را فقط خودش می داند و خودش

گاهی ادم غلط می کند نقابش را بیندازد ان ور...

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:34

صفحه بندی