1 میبینم توی یه رودخونهام، توی یه شیشهی بزرگ .شیشهها، عرقِ سرد کردند. تو گوشم میگن: این اخرین بار که رودخونه رو میبینی، همین ازش مونده، جمعش کردیم تو این شیشهها، فردا بخار میشه رودخونه تموم میشه«.دلم میگیره. مهشید داره به بچه هاش درس میده، کتابش میفته ته رودخونه، میپرم تو اب. یادم نمیاد شنا بلد بودم یا نه، میرم ته ته. دستمو میخوام دراز کنم کتابو بردارم، دستام چسبیدن به بدنم، با دندونام لبه کتابمو میگیرم میارم بالا، هیچ کس نیس. تو سقف شیشه ای خودمو نگاه میکنم، شکل خودم نیستم ماهی شدم، یه ماهی بزرگ. میرم زیر آب هیچی یادم نمیاد حس خفگی دارم، شیشه ها نزدیک شدن به هم، دهنمو باز میکنم همهی آبها میرن تو سینهام.
مهشید داره به بچه هاش جغرافیا درس میده، من توی کتابم توی یه عکس،یه ماهی مرده، وسط تَرَک های زاینده رود کنار پل سی و هفتمِ سی وسه پل
بیدار میشم ماهی قرمز عیدمون، توی تنگ شیشه ای رو آب مرده، بغلش میکنم میذارمش لای کتاب، دریاچه ارومیه تَرَک میخوره...
#رها
#روایت واقعیه یه خواب واقعی
برچسب:
نویسنده: سپیده صالحپور