کودک که بودیم هیچ کس روزمان را تبریک نگفت
هیچ تقویمی جایی برای ما نداشت
هیچ جایی عکسمان را با گل و قلب شر نمی کردند
هیچ کیکی برای کودکی هامان پخته نمی
شد
کودک ها آن روزها باید بزرگ می بودند
کودکی برایشان عار بود!
ما دهه شصتی ها کودکانی هستیم که بطرز عجیبی بزرگ شدیم
دنیا اندازه هزار قرن تغییییر کرد
ما کفش های تق تقی و کت شلوارهای طوسی آدم بزرگ ها را می پوشیم
حرف های بزرگتر از دهانمان می زنیم
رژ قرمز می زنیم و پشت لب هایمان را سیاه می کنیم
ما می دانیم قهر قهر تا روز قیامت واقعی است و هیچ کس بعد از آشتی کردن توی کشتی نمی رود
ما می دانیم که دیگر کارها با گریه و پا به زمین کوفتن درست نمی شود
ما می دانیم از دست دادن چه طعمی دارد
ما برای کودک های امروز عروسک می خریم ماشین اخرین مدل کنترلی می گیریم
برایشان املا می گوییم
جلسه اولیا مربیان می رویم
لوازم التحریر می خریم
ولی دلمان ضعف می رود برای تمام کودکی خودمان
دلمان می خواهد تمام این دفتر و دستک ها مال ما بود
دلمان ضعف می رود توی کوچه با گچ خانه بکشیم و لی لی بازی کنیم
چادر رنگی سر کنیم و خاله بازی کنیم و پسر همسایه بابا شود و برود سر کار و ما با قابلمه های رنگی کوچک خود را به بزرگی بزنیم
دلمان ضعف می رود برای دیدن حنا در مزرعه برای چوبین برای نل و پدربزرگش برای بچه های کوه آلپ هنگام مشق نوشتن هامان
دلمان ضعف می رود پسر بچه های دامن پوشیده را مسخره کنیم و قاه قاه بخندیم
حتی دلمان قویت دوزاری می خواهد با تمر های پنج زاری
بیایید در گوشتان بگویم : ما بزرگ نشدیم فقط یاد گرفتیم ادای آدم بزرگ ها را در بیاوریممم... ..............
#رها
برچسب:
نویسنده: سپیده صالحپور