خرید بک لینک

پاییز که می آید

دوباره تو می آیی

می نشینی روی نیمکت چوبی

درست روبروی فواره ها

پایت را روی پایت می اندازی

شیشه عینکت را با پتهی شالم پاک می کنی

اخم میکنم

می خندی

قربان صدقه دست های همیشه یخ کرده ام می روی

یواشکی توی جیبهایت پنهانشان میکنی

نگاهت میکنم

نگاهم میکنی

کلاغ سیاه آن ور حوض هم نگاهمان میکند

از خنده نفسمان میگیرد

قمیشی می خواند

دنیا مداد رنگی میشود

برگ ها روی سرمان والس میرقصند

باد هو هو می کند

چشم هایم را میبندم

چشم هایم را میبوسی

لب هایم از حسادت غنچه میشوند

می خندی

می خندم

کلاغ سیاه آن ور حوض هم می خندد

پاییز که می آید

دوباره من میروم

روی همان نیمکت چوبی

درست روبروی فواره ها

با دست هایی که یک پاییز

در جیب های تو جاماند

با چشم هایی که هیچ پاییزی

با هیچ بوسه ای باز نشد

و لبهایی که حسادت را از یاد برد

دنیا، مداد خاکستری میشود

برگ ها بی رقص می ریزنند

کلاغ آن ور حوض نگاهم میکند

باد هوهو می کند

شیشه عینکت کثیف می ماند

پاییز که میآید

تو می آیی

با بوسه

با لبخند

من می روم

از دست

از تو

از خودم

کلاغ ها می مانند...

#رها

#امان از پاییز

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:34

صفحه بندی