خرید بک لینک

محبوب من

پاییز شروع شد امروز، و من از صبح در تراس کوچکم نشسته ام و به تمام درختان توی کوچه دلداری میدهم که ریختن برگ ها نه از «ره کین است بلکه اقتضای طبیعتشان این است»، و مسئله خیلی بغرنجی به نظر نمیاید، هرچند بین خودمان بماند که بسیار بغرنج است و بسیار طاقتی میخواهد طولانی، که بتوانی بر جا بایستی و رفتن ها را تماشا کنی شاعر میگوید: عین رفتن جان است از بدن. نمیدانم چگونه است رفتن جان از بدن! ولی هرچه باشد انگار خیلی خیلی سخت است. دلم میخواست برگ ها شعورشان میرسید که کسی که بال و پرشان داده است را نباید با وسوسه 1 بادu200dِ سرکش و رقص دلبرانه سالسا ترک کرد ولی انگار، رفتن گاهی به کمال رسیدن است. مثلا ادم هایی که پیر میشوند و عاقل میشوند و همه کارهایشان را تمام کردهاند، باید بمیرند خب، و این مردن به کمال رسیدن است، مثل خرمالوو درشت و رسیده حیاط قدیمیمان که از بس رسیده بود میافتاد و ادم حظ میکرد از نارنجیهای خوشگلش که کف حیاط را رنگی کرده بود .

محبوبم ،اینهمه صغرا کبرا چیدم برایتان که فقط یک چیز را بپرسم ایا شما که رفتید اقتضای طبیعتتان بود یا رسیده بودید؟ زبانم لال در دهانم نمیچرخد که بگویم یا از ره کین بود؟؟ چقدر تصویرتان در پشت پلکم شبیه عقرب شده است راستش را بگویم میترسم...

محبوبم پاییز شروع شده امروز و من از صبح در تراس کوچکام نشسته ام و به همه چیز فکر میکنم به ان کفترهای پا پریِ خوشگل که برایشان غذا ریختیم، به ان بچه گربه پشمالو که توی دریچه کولر افتاده بود و میو میو میکرد ،به مارمولک های خاکستری وسط شکاف اسفالتها که قرار بود با قیر پُرش کنی حتی به پاستیل های کوچکِ شیبابا که در دهانمان کش میآمد و بیشتر از همه به بغض های گاهوبیگاه و پشت بندش یک عالمه علامت سوال.

 سایه میگوید" که خیلی سوالها فقط سوالند و جوابی ندارند "عین ته فیلم های اصغر فرهادی که ادم باید خودش برایش جواب بسازد. و چقدر سخت است که ادم پایان های خود ساخته اش را به اندازه یک اگهی تبلیغاتی عالیس، قبول نداشته باشد .

خیلی وقت پیش جایی خوانده ام که "ادم ها میروند که در روزی دیگر،در جایی دیگر برگردند "ولی من معتقدم هیچ ادمی در حقیقت نمیرود گاهی گم میشود فقط. مثلا همین برگ های سرخ و زرد را ببین که یکهو میروند و دیگر حتی خاطره شان هم به درخت نیست، همین ها وقتی ولگردی هایشان را کردند،رقص هایشان را کردند و روی زمین ریختند و اقای رفتگر جارویشان کرد و ریختشان در گونی سفید بزرگ، خودشان را گم میکنند تا بهار دوباره پیدایشان شود. میدانی قضیه خستگی است، ادم خسته که میشود باید برود ،ماندن کپک می آورد .دیروز، دلت نخواهد، شام کتلت داشتیم نان را از کیسه پارچه ای توی یخچال گذاشتم داخل ماکروفر تا داغ شود، بوی نان اشپزخانه را گرفته بود .تا امدم لقمه بگیرم چشمم خورد به کپک های ریز سفید و سبز کناره نان،یاد تو افتادم !

ادم چطور میشود که با دیدن کپک هم یاد کسی بیفتد؟؟ یعنی چه فعل و انفعالاتی در مغز ادم باید اتفاق بیفتد که اینگونه بشود؟؟؟

محبوبم، ادمی خیلی عجیب است .میدانی انقدر عجیب که وسط دوست داشتن هایش یکهو تصمیم میگیرد که دیگر دوستش نداشته باشد .و عجیب تر اینکه اول پاییز هم باشد و توی تراس هم نشسته باشد و برای درخت های معصوم کوچه ،فلسفه رفتن برگ ها را یواش یواش تعریف کند

محبوبم این رفتن،گمشدن نیست

این رفتن مردن است

#رها

#چرا همه رفتناشونا میذارن تو پاییز ؟ چرا هیشکی تو پاییز بر نمیگرده؟

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 8 ارديبهشت 1401 ساعت: 4:04

صفحه بندی