ابدی ترین شب یلدای من
روبروت نشستم چقدر خوشگل شدی .دارم تو چشمای عسلیت خودمو میبینم مثل همیشه،اصلا تو نمیدونی چه کیفی داره آدم، یقه کتشو وسط نی نی مردمکهای عسلی عشقش، صاف وصوف کنه. موهاتو ریختی دورت، مثل اون روزی که واسه اولین بار دیدمت توی پنج دری، وایساده بودی و شمعدونی ها را آب میدادی. من اومده بودم نهار ببرم برا آقات، منتها وقتی که رفتم مغازه، نهار که هیچی، دلمم جا گذاشته بودم.
آتیش زیر کرسی را زیاد می کنی و میشینی تا باهم انارها را دون کنیم،همیشه بین سرخی دون های انار و لب های تو یه مسابقه تموم عیار بود برنده مسابقه ام خوب معلومه کی بود ! لب های تو حتی از گل سرخ های توی باغچه مونم سرخ تره اصلا حرفی توش نیست . بوی لبو سوخته میاد از آشپزخونه. شروع می کنم به غر زدن و نق زدن
-که زن چرا حواست نیست؟ یکم کم کن زیر اون گاز وامونده را
جوابمو نمیدی و به جاش یه لاالله الا الله میگی و بلند میشی بری آشپزخونه،که پات میخوره به کاسه انار دون شده وهمش میریزه رو لحاف سرخ جهیزیه ات، همون که روش،شب عروسی برا اولین بار بوسیدمت. یادت میاد؟ اون روزا قدر امروزت دست و پا چلفتی نبودیا حواست هست ؟
بوی اسپند خونه را میگیره بلند میشم پنجره ها را باز می کنم .الان بچه ها سر و کله شون پیدا میشه و دوباره بوی اسپندُ، گردن منقل و سیخ تو طاقچه،می ندازند. نمیدونند که مادرشون دست گل به آب داده که! راستی چرا منقل وسیخمو تو طاقچه گذاشتن ؟ یادم باشه وقتی اومدی ازت بپرسم . صدای آخ کمرم آخ پامت،از تو آشپزخونه میاد،میام تو آشپزخونه داری میوه ها را میشوری .مثل همیشه بهت میگم
-خانومم کاری نداری بیام کمکت ؟
بر میگردی نگام میکنی و هیچی نمیگی، هنوزم کله شق و مغروری مثل جوونیات. میام دونه دونه انارها را از رو لحاف جمع می کنم و میریزم تو کاسه .کاش میومدی باهم جمعشون می کردیم، من هرچی جمع می کنم انگار تموم نمیشه!دوری میوه را به سختی روی کرسی میذاری، دامن گل گلیت روی اون شلوار مشکیت انگار داره می رقصه. یادت میاد، قسمت دادم جون جفتمون، هیچوقت دامنتو با شورت و جوراب نپوشی؟ چه خوبه که هنوز سر قسممون موندی.
مستقیم میری سمت اتاق کناری با همین دستای چروکیده خوشگلت، شلوار مشکیمو اتو میزنی. همه بهم میگفتن خوش تیپم،نمیدونستند باعث خوش تیپیم تو بودی و گرنه برا اکبر شاگرد،چه فرقی داشت پیرهنشو با شلوار پیلی دار بپوشه یا شلوار کردی! نگات می کنم،دلم میخواد همین الان بغلت کنم و اینقدر ببوسمت که دعوامون بشه و تو حرص بخوری و زیر لبت بگی؛
_ از سنت خجالت نمیکشی از عروس و نوه هات خجالت بکش که دارن نگات میکنن
و من با افتخار بگم:
_ بببین خانوم هنوزم دود از کنده بلند میشه و تو لپات سرخ بشه مثل همین هندونه ای که باید سرخ بود مثل هر سال ولی الان سفیدسفیدu200dِ هیچکدومتون بلد نیستین هنوز هندونه بخرید،هندونه خریدن قلق داره بابا جان.
صدای زنگ خونه میاد،هرچی شاسی آیفون میزنم باز نمیشه،میرم تو حیاط تا در را باز کنم تو داد میزنی:
_ کتت بپوش باز سرما می خوری
تا کتمو میپوشم بچه ها خودشون در را با کلید باز کردن و اومدند تو .لوستر روشن میکنند همهجا روشن تر میشه،چقدر کرسی شب یلدات خوشگل شده حاج خانومم .
میای کنارم،دور کرسی میشینی.برا هممون یه سینی چایی میریزی،دست میکشم روی موهای سفید بلندت و میگم:
_هنوز که هنوزه عروس خونه خودتی
میبوسمت هیچی نمیگی،آبرو داری می کنی. نگات از من میگذره و روی عکس روی دیوار گیر میکنه،انگار منم اون تو، با اون کت سورمه ای و پیرهن آبی و یه خط سیاه بالاسرم که با خط های شلوارم ست شده. بغضت می ترکه!
بچه ها میگن :خدا بیامرزه آقامونا چقد امسال جاش دور کرسی خالیه.ته دلم خالی میشه،نگات می کنم و یواش یواش میرم تو همون عکس !
اشک هاتو با گوشه بلوزت پاک میکنی و انارهای دون شده ریخته روی لحاف سرخ عروسیمونا ، یواش یواش تو کاسه اش می ریزی...
#رها
برچسب:
نویسنده: سپیده صالحپور