سیب ترش

متن مرتبط با «های» در سایت سیب ترش نوشته شده است

صبحانه های نقابی

  • نیلوبلاگ

    گاهی انسان در زندگی چیزی برای از دست دادن ندارد، یا بهتر بگویم انگار هرچه داشته و نداشته است را از دست داده است و دیگر خیالش جمع است که، اتفاقی قرار نیست بیفتد که آشفتهاش کند، پس بیخیال همه چیز میشود؛ پیژامه خشتک پارهاش را میپوشد موهایش را بدون شانه کردن دورش میریزد، توی لیوانی که شیر خورده بود، چایی داغ میریزد. قندها را از توی کابینت مشت کرده و روی میز پخش و پلا میکند و حتی پابرهنه، روی سنگ توالت مینشیند و با شلنگ آب مورچهها را به سمت نیستی سوق میهد. یک نوع بی تفاوتی کثافت، انگار با خودش هم طرح دشمنی میریزد، با اینکه میداند در حال فروپاشی است ولی مصممتر بیخ گلویش را فشار میدهد و میداند هیچ راه علاجی نیست. هیچ راهی نیست که راه باشد و نرفته باشد، حتی سنگلاخیترین راهها، ولی بن بست، تنها مقصدیس...

    ادامه مطلب
  • گل های خودرو گورستان

  • نیلوبلاگ

    زنی درون آشپزخانهام با ملاقهای چوبیو انبوه سبزیهای پاک نکردهی روی میزبا دستهایی که زبان دستکشها را نمیفهمدو پوستههای نازک دستش راکنار پیازهای بنفش پوست میکندزنی درون آشپزخانهامکه دلتنگیها را چون معجونی جادوییهر روز توی خورشتها میریزدو زیرش را کم میکند تا آرام آرام جا بیفتدچون انگور له شده در بشکه شرابزنی درون اتاق خوابم با ربدوشامبری قرمزکنار چین های کوچک حریربا میز توالتی مملو از عطرهای رنگی جذابو لبی رنگ شده با ماتیکِ قرمزِ وحشیزنی درون اتاق خوابم که دلتنگیها راوسط بوسههای حال بههم زن فرانسوی غرق میکند و ناشیانه آه های ممتد لذت راباقطرههای کوچکِ اشک تاخت میزندچون معامله گری که تاخت زدکیکهای معصومِ تولد را با سال های اندک عمرزنی پشت میزم درون شرکتی بزرگکه لیست حقوق کارمندها را تایپ میکندو ح...

    ادامه مطلب
  • عاشقانه های پاییزی

  • نیلوبلاگ

    محبوب منپاییز شروع شد امروز، و من از صبح در تراس کوچکم نشسته ام و به تمام درختان توی کوچه دلداری میدهم که ریختن برگ ها نه از «ره کین است بلکه اقتضای طبیعتشان این است»، و مسئله خیلی بغرنجی به نظر نمیاید، هرچند بین خودمان بماند که بسیار بغرنج است و بسیار طاقتی میخواهد طولانی، که بتوانی بر جا بایستی و رفتن ها را تماشا کنی شاعر میگوید: عین رفتن جان است از بدن. نمیدانم چگونه است رفتن جان از بدن! ولی هرچه باشد انگار خیلی خیلی سخت است. دلم میخواست برگ ها شعورشان میرسید که کسی که بال و پرشان داده است را نباید با وسوسه های بادu200dِ سرکش و رقص دلبرانه سالسا ترک کرد ولی انگار، رفتن گاهی به کمال رسیدن است. مثلا ادم هایی که پیر میشوند و عاقل میشوند و همه کارهایشان را تمام کردهاند، باید بمیرند خب، و این ...

    ادامه مطلب
  • تن های، تنهای تنها

  • نیلوبلاگ

    این منماین تویی!!!این تمام آن چیزیست که تن آدمی می نامندش،بعد از گذر از تمامی دالان های بی سر و ته دوار.آن گاه که تمام کارخانه های پارچه بافی ،درهایشان را ببندند و کارگران در خانه های اجاره ای شان، ...

    ادامه مطلب
  • هذیان نوشت های نیمه شبی

  • نیلوبلاگ

    هذیان نوشت های نیمه شبی این چندمین شبی است که خوابم نبرده استچندمین شبی که تمامش را نشسته امراه رفته امکتاب خوانده اماینستا چک کرده امزیر لب اواز خوانده امدستگیره یخچال را با وسواس پاک کرده امحتی دسشویی و حمام رابا جوهر نمک برق انداخته امولی نخوابیده امیعنی خوابیده ام ولیتا چشمانم را بسته امکابوس دیده امهمان کابوس همیشگیکسی در را باز میکندچراغ روشن میشودصدای پا می ایدکسی نزدیک میشودانقدر نزدیک که صدای نفسش را میشنوممیخواهم چشمانم را باز کنمنمیتوانمروی هم فشارشان میدهممیدانم خواب میبینمولی ابعاد حقیقت در اطرافم پرسه میزندچشمانم را فشار میدهمنمیبینمسعی میکنم از پشت پلک ها ببببینمتنها سایه محوی م...

    ادامه مطلب
  • دردهای عزیز

  • نیلوبلاگ

    دردهای عزیز در زندگی دردهایی هست که قابل گفتن نیستند دردهایی کاملا موذی و کاملا عزیز دردهایی که جنسشان با دردهای دیگر بسیار متفاوت است دردهایی که به ناله ات می اندازد و لالت میکننداین دردها را کسی نه می بیند نه می شنود نه حتی میشود به کسی فهماندشاید وسط یک شادی شیرین سراغت بیاید و مجبورت کند با دهان به خنده گشوده ضجه بزنی ضجه هایی که برخلاف ضجه های دردهای دیگر نه صدایی دارد نه قابل ادراک است معلوم نیست کی می اید و کی میرود فقط ساکتت میکند دهان صورتت را میبندد و دهان دلت را باز میکندشاید چند شبانه روز تمامحرف بزنیحرف بشنویجیغ بزنیمچاله شویقد یک قرن پیر شویبی هیچ صدا و هیچ نشانه ایبعد چمدان می ...

    ادامه مطلب
  • دستهایت را به من بده

  • نیلوبلاگ

    گفتی در اقیانوس خانه ای بسازیم پر از صدف پر از مرجان سقف خانه مان مملو از ستارهای دریایی روزها ازاد شنا کنیم قعر اقیانوس را و شبها از زیر اب تلالو ماهتاب را به تماشا بنشینیم من میترسم دست هایم را بگیر اینجا سیاهتر از چیزی است که فکر میکردم سرعت نور چه انحنای کندی دارد نهنگ های سیاه رو بببین چگونه...

    ادامه مطلب
  • دانسته هایی که نادانسته ترم میکنند

  • نیلوبلاگ

    دنیای ذهنم در هم و بر هم است همه چیزهای ماورالطبیعه در گوشه ای از خاک ذهنم به اهستگی در حال بارور شدنند هر روز بین منطق و اموزه های جدید جنگی بر پاست در حد جنگ های صلیبی هر دو طرف خون میخواهند بی خون انگار هیچ جنگی به پایان نمیرسد ولی نمیدانند این قربانی کم خونی مفرط دارد جانش بسته به همین چند قطره ای خون باقی مانده است در همین لحظه با حسی موهوم و باوری ترک خورده خودم را تکثیر شده در جهان های مواری تصور میکنم. من در حال بازی کردن هزاران نقش همزمان یکی زیبا مثل زن تابلوهای نقاشی رنگ وروغن که با چشمهای خمار ومژه های سیاه برگشته ولبهایی که هوسش گنا...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    دانسته هایی درمورد فلزات | دانسته هایی از فلزات | دانسته هایی از ریاضی |