همه چیزهای ماورالطبیعه در گوشه ای از خاک ذهنم به اهستگی
در حال بارور شدنند
هر روز بین منطق و اموزه های جدید جنگی بر پاست در حد جنگ های صلیبی
هر دو طرف خون میخواهند بی خون انگار هیچ جنگی به پایان نمیرسد
ولی نمیدانند این قربانی کم خونی مفرط دارد جانش بسته به همین
چند قطره ای خون باقی مانده است
در همین لحظه با حسی موهوم و باوری ترک خورده خودم را تکثیر شده
در جهان های مواری تصور میکنم.
من در حال بازی کردن هزاران نقش همزمان
یکی زیبا مثل زن تابلوهای نقاشی رنگ وروغن که با چشمهای خمار
ومژه های سیاه برگشته ولبهایی که هوسش گناه سیب خوردن ادم را
توجیه میکند دل از انبوه خریدانی که روی داشتنش حساب باز کرده اند
میبرد وبا عشوه ای اتش طمع را در دل دلباختگانش شعله ور میکند
وبا بی قیدی با ادامسی در دهان
به فلسفه بودنش فکر میکند
یکی زشت مانند پیرزنی چروکیده با چشمهای بی فروغ وپلک های
افتاده وبینی بزرگ با پره های باز که مانند عجوزه ها با پشتی خمیده تکیه
داده به عصای کهنه اش و با نگاه پر از نفرت به اسمان
به فلسفه بودنش فکر میکند
یکی زن فقیری با لباسهای پاره وپاره وشکمی که از فرط گرسنگی به
گرده اش چسبیده است و بالش خوابش سنگ سیاه کنار خیابان 13 هست
جایی که هر شب مردان مست عربده کش تنباکوهای خیس خورده در
دهانشان را پیروزمندانه به سمتش تف می کنند و سطل اشغال های
اپارتمان ها سخاوتمندانه به ضیافت شام مهمانش میکنند و او لابه لای
اشغال های خیس و حس گرسنگی تحقیر امیزش
دنبال فلسفه بودنش میگردد
یکی زن پولداری در بهترین ویلای ساحلی کنار لیموزین مشکی براقش
با لباسهای مارک وعطر مسحور کننده نینا ریچی لیوان شامپانش را سر
میکشد و سینه ریز جواهرش رو با دست لمس میکند و به ارامی به
فلسفه بودنش فکر میکند
یکی زن قدرتمندی با شمشیری تیز وسیراب از خون که با روبنده ای
سر می برد زبان در دهان می برد و شب موقع شستن دستهای خونالودش
وخاطره لبهای اخرین فربانیش به
فلسفه بودنش فکر میکند
یکی زنی با ردای سپید وشمعی روشن با تسبیحی در دست در فضای
پر از بوی عود کلیسا و صدای پر طنین ارگ با دستانی بر سینه پدر و پسر
و روح القدس را مدح میکند وبین راز ونیازهای عاشقانه اش با ترس به
فلسفه بودنش فکر میکند و......
و من به این فکر میکنم که بین اینهمه من من واقعی کدامشان است
خودم را نمیشناسم
قوه تمایز دادن غریبه واشنا تحلیل رفته است گویا
هیچکس و هیچ چیز ان نیست که می نماید
همه چیز مجاز است حتی حرکت انگشتان خسته ام روی کیبورده
پاک شده از حروف و اعداد
اگر لحظه ای فقط صدم لحظه ای حرکت نوترون ها متوقف شود
همه چیز جور دیگری میشود
نه من میمانم نه تو میمانی نه این گردش چرخ کبود نه این
نوشته های گنگ ونامفهوم که روی صفحه سفید تایپ میشود
به چه دلبسته ام به انی که در انی هیچ میشود؟
چه تصور دهشتناکی.......
نمیدانم. هیچ چیز برای دانستن کمکم نمی کند تنها مثله سرابی
تشنه وتشنه ترم می کنند
نمام یاخته های فکری ام در حال تکثیر بی حساب وکتاب است
میترسم به سرطانی تبدیل شود بدخیم و ببرد هر انچه باید ببرد
و خدا.......... که برایم دیگر ترسناک نیست
تماشاچی ساده دلی است که روی صندلی کهنه سینمای
قدیمی نشسته است
وفیلمی رو که هزاران بار دیده است را به تماشا مینشیند
اول قصه را میداند اخر قصه را نیز
نه میتواند نقش ها را عوض کند نه در مقام کارگردانی است
فقط ناظری است که هر روز به این سینما می اید
واین فیلمنامه تکراری ومهیج رو با خود مرور میکند
گاه می خندد گاه گریه میکند گاه افسوس میخورد
وگاه همه چیز رو به سخره میگیرد
ومن ..........که در بین خودم و خدا وجهان هستی
به نوسان سرگیجه اوری دچار شدم
برچسب: دانسته هایی درمورد فلزات,دانسته هایی از فلزات,دانسته هایی از ریاضی,
نویسنده: سپیده صالحپور