
این منم
این تویی!!!
این تمام آن چیزیست که تن آدمی می نامندش،
بعد از گذر از تمامی دالان های بی سر و ته دوار.
آن گاه که تمام کارخانه های پارچه بافی ،درهایشان را ببندند و کارگران در خانه های اجاره ای شان، بالا بیاورند رنج تمامی دست رنجشان را.
آن گاه که درختان حتی برگ هایشان را از انسان دریغ کنند
حتی به اندازه پوشاندن عورت!
همان گونه که:
سایه شان را
میوه شان را
حتی کارهای پنهانی شیمیایی شان را.
این منم
این تویی!!!
بعد از پاک کردن تمام آرایش ها
و بزک های هزاران ساله دروغین.
بعد از برداشتن نقاب های چند صد لایه ی مدرن
و لبخند های مصنوعی بر لبان پروتزی.
و تن چه واژه محقریست برای به دوش کشیدن ابدیت،
برای هضم کردن تمام فعل و انفعالات پیچیده در کالبدی که نامرییست.
برای عشق حتی...
این منم
این تویی!!!
میراث اندوه بار تمدنی که هیچ گاه تمدن نبود!
که اگر بود ، کوره های آدم سوزی مشتعل نمی سوخت
که پروانه های رنگی در قاب های شیشه ای سنجاق نمی شدند.
که اگر بود، نردبان ها از چوب بودند نه تن های ادمی.
که اگر بود، در دستان کودکان، کار نبود
که اگر بود، چکمه ها و بمب ها و طپانچه ها همدیگر را به جا نمی آوردند.
قرن ما تمدن نداشت!!!
قرن های پیش از ما هم
آن چه داشت توهم مطلق بود...
این منم
این تویی!!!
تن های، تنهای تنها در
وهم دهشتناک تن های، تنهای تنها
به چیزی فراتر از این تن فکر کن...
#رها
نقاشی از: ژان روستین
برچسب:
نویسنده: سپیده صالحپور