دقیق تر بخام بگم به چشمهای یه ادم توی یه عکس
دقیق دقیق تر بخام بگم به چشمهای یه ادم مرده توی یه عکس
یه ادم مرده توی یه عکس که تا پریروز زنده بوده
این ادم یهویی بی دلیل ایقد برام دوست داشتنی شده که
میشه تو خواب هم عمق چشماشو مرور کرد میشه چشمامو
ببندم وتموم جزییات چشماش بدون هیچ اشتباهی پشت
پلک هام ترسیم بشن نمیدونم میشه ادم دلباخته چشمهای
یه مرده که حالا زیر یه عالمه خاک خوابیده بشه یا نه
ولی من فکر میکنم بشه
من تو عکس چشمای این مرد یه چیزایی رو دیدم که نه قابل گفتن
نه قابل نوشتن یه حس خوب یه حس اشنا یه حسی که بهت
میگه این ادم رو ندیده ونشناخته میشناختیش از اون حس ها
که چشماتو میبندی ومیگی من این ادما یه جایی دیده بودم بخدا
وهی فک کنی وهیچی یادت نیاد ویواشکی به تناسخ فکر کنی.
من این ادم رو این چشمهای ساده ومهربون رو دوست دارم بدون دلیل

دو شب پیش یه دوست عزیزی پکر بود ازش دلیل ناراحتیش رو پرسیدم:
گفت :رفیقش مرده
گفتم: چطوری کجا؟
گفت تو سامرا با خمپاره گروه داعش شهید شده
گفتم: اونجا چیکار میکرده؟
گفت: مدافع حرمین بوده
گفتم: چند سالش بود؟
گفت؟ 37
گفتم: بچه داشت؟
گفت: اره دو تا یه دختر یه پسر
گفتم: مدافع خانواده اش بود بهتر نبود؟
گفت: بحث اعتقادی نمیکنم هرکسی رو تو گور خودش میخوابونند
گفتم: بحث اعتقادی نیس عقلانیه
رفیقم سکوت کرد ومن تازه یادم اومد که مرگ رفیق با هیچ دردی
قابل قیاس نیس سکوت کردم وفقط ازش خواستم فردا که برا مراسم
میره از رفیقش یه عکس یگیره
دیشب چنتا عکس برام فرستاد ومن اون چشمها رو دیدم
وبرا اولین بار واسه کسی که نمیشناختمش صورتم خیس شد
اون چشمها پر اعتقاد بود مهم نیس که من چقدر اون اعتقاد رو
قبول دارم یا نه مهم گذشتن از موجودیت خودش واسه یه هدف یه اعتقاد
اونم میتونست مثل ماها کنار خانواده اش باشه
درگیر هزارتومن کم وزیادپولهای تو حسابش
درگیر بلوف زدنهای شبانه روزی ریاکارهای به ظاهر دیندار
اونم میتونست مثل من مثل تو مثل ما فقط حرف بزنه
ولی اون ادم اون چشمها مثل ما نبود....
بهش غبطه خوردم که چقدر محکم وبا اراده وبا اعتقاد به اخر
راه رسیده بود ومن هنوز منتظرم که چجوری به اخر راه میرسم.......
من اون چشمها رو خیلی زیاد دوست داشتم خیلی زیاد ........
پی نوشت: صاحب اون چشمها سرهنگ کمال شیرخانی که دو روز پیش به اخر راهش رسید
به خانواده اش و رفیقش تسلیت میگم....
برچسب:
نویسنده: سپیده صالحپور