یادمه خیلی سال پیش از این بود اون سالی که برف خیلی خیلی می بارید اونقدر که تا زانو هامون تو برف فرو می رفت.از این چکمه پلاستیکیا قرمزشا داشتم همه ی بچه ها بیشتر مشکی این چکمه ها را داشتند و قرمزش حکم لاکچری بودن داشت.من یه هفت هشت سالم بود یه دختر بچه تپل مپلی با لپای سرخ و لبای همیشه رنگی از بس شکلات و اسمارتیزی می خورد با یه روسری چک و چوله روی سرش.یادمه تفریح اونموقع هام این بود که یه چوب بزرگ دستم بگیرم و با چکمه های قرمزم و یه عالمه لباس رو هم پوشیده ام بیام تو کوچه و به ادم های که زرت و زرت روی برف ها سر می خورند و می افتادند زمین بلند بلند بخندم و مسخرشون کنم٬ تا اونجایی که طرف خورده زمین٬ بلند شه و با فحش و بدو بیراه دنبالم کنه و منم بدووم و براش شکلک در بیارم. حالا بینش یه چند باری هم می خوردم زمین و اشکم در میومد که بماند.
بابا یه روز عصر با خوشحالی یه صندوق انار کوچولو با خودش اورد خونه و شروع کردن به شمردن انارها نه تا بود.ما امسال هنوز انار نخورده بودیم یعنی هیشکی نخورده
بود؛ آخه میگفتن درخت ها را سرما زده و همه ی انارها خراب شدن. من دل تو دلم نبود آب دماغمو کشیدم بالا و رفتم تندی چاقو و مجمع اوردم که انار ها را حلال کنم که بابا یه دادی کشید که مجمع و چاقو باهم از دستم افتاد. اون روزا مثل این روزا نبود که باباها داد بزنند آب از آب تکون نخوره! همچی غالب تهی می کردیم شلوارمون خیس می شد.خلاصه مجمع افتاد و قلب من عین گنجیشک تند تند می زد. یاده برگه امتحان ریاضی و نمره درخشانش افتادم که زیرشو خودم امضا کرده بودم جا بابام ؛گفتم نکنه دیده نکنه فهمیده! تو مثانه ام داشت یه فعل و انفعالاتی رخ می داد هی پامو به هم می مالیدم که یکم عقبش بندازم بببینم چه گلی باید به سرم بمالم. که بابا گفت: این انارها مال فردا
شبه.
شب چله مهمون داریم با بدبختی گیر اوردم کلی مجیز مش یحیی را گفتم تا این چندتا انار برام جور کرده آبروما بخره دست بهش نذارید تا فردا و رفت. همچی نفس راحتی کشیدم که نگو مثانه ام کم کم داشت ارووم میشد پاهامو شل کردم ولی چشمم از اون انارا کنده نمی شد تا
شب چند باری قصد کردم برم سمتشون ولی هی به خودم نهیب زدم ٬دختر نکن اینا مال مهموناس فردا می خوریمش ولی هرچی یاد این سمیرا و سعید گامبالو بچه های لوس ملیحه خانوم می افتادم که چه جوری فردا می خواند انارا را تند تند بخورند و جیب هاشونا پر شکلات و شیرینی کنند و ننه آقاشونم هیچی بهشون نگه ٬خون خونمو می خورد .هرچی خواستم خودمو مشغول کنم برم تو کوچه و جماعت دست پاچلفتیو مسخره کنم حسش نبود. تصمیم گرفتم زود بخوابم .تو خواب همش خواب دونه های انار سیاه با نمک و گلپر می دیدم که داشتم با قاشق می خوردم و سمیرا و سعید گامبالو با حسرت نگام می کردند و می اومدند طرفم ولی هرچی می دویدند تا به من برسند؛ مثل فیلما روی دور کند بود نمی رسیدند و من با لذت آخرین دونه انار و هم خوردم .بعدشم یه لیوان شربت آبلیمو از توی پارچ برا خودم ریختم و مثل این بازیگر فیلم سیاه سفیدا بردم و بالا و گفتم به سلامتی! سمیرا و سعید گامبالو بهم رسیده بودند و با اون تفنگ دسته مشکیشون که عموشون از بندر براشون اورده بود بهم شلیک کردند. تموم بدنم سوراخ سوراخ شده بود و به جای خون همه شربت آبلیمو ها ریخت! بیرون صبح که بیدار شدم همه چیزم میگفتن و من نمیدونستم چرا باید خجالت بکشم که تشکم خیسه؟! تقصیر من نبود که آبلیمو ها از بدنم ریخته بود بیرون! سمیرا و سعید گامبالوی لعنتی. بدونه صبحانه خوردن چکمه های قرمزمو پوشیدم و اومدم مدرسه .زنگ دوم خانوم معلم گفت : برای
شب یلدا انشا بنویسید من دلم قور قور می کرد. دوست داشتم همین الان معجزه می شد همین الان
شب می شد و سمیرا و سعید گامبالو هم به اذن خدا ابله مرغون می گرفتن و نمی آومدن خونه ما و من می موندم و یه عالمه چیزای خوشمزه .ولی بدبختی ٬خدا هیچ علاقه ای به معجزه کردن نداشت. آخه خوب حقم داشت کی تو این سرما حال معجزه کردنش میاد؟ تازه زنگ بعدی هم ریاضی داشتیم اگه قرار به معجزه بود، خانم حاجیان تا حالا باید هزار بار مرده بود، ولی سور و مور و گنده داشت تو حیاط راه می رفت. اون روز هیچی از هیچ درسی نفهمیدم تنها چیزی که بلد شدم این بود که نه تا انار داشته باشیم نه تا شا سمیرا و سعید گامبالو بخورند چقد باقی می مونه هیچی! از تصور این حساب کتاب اشکام همینطور میومد...
دم دمای غروب بود بوی لبو پخته و شلغم از تو اشپزخونه می اومد. تصور اینکه یه دونه انار به من نرسه و وایسم تا سال بعد داشت دیوونم میکرد. از کجا معلوم اصلا سال بعد انار باشه؟!از کجا معلوم مش یحیی به بابا باز انار بده ؟!
باید یه کاری می کردم و نمی دونستم چیکار، از یه طرف اگه یه دونه از انارا کم
می شد بابام می کشتم.از یه طرف
می دونستم همه نه تا انارا سمیرا و سعید گامبالو می خورن و ننه اقاشونم هیچی بهشون نمیگه. به منم هبچی نمیرسه! چون به قول بابا اونا مهمونند و صاحبخونه اگه گرسنه هم بمونه باید بشقاب دومم برا مهموناش بکشه.
تو همین فکرا بودم که یهو یه فکری اومد تو سرم بهترین راه حل بود. یواشکی رفتم سر صندوق کوچولوی انار. همه تو خونه سرشون به یه کاری گرم بود خدا رو شکر.
یکی یکی انارها را با دستام چلوندم نرم نرم شده بود با نوک دندون خرگوشیام که تازه در اومده بود گوشه پایینشا سوراخ کردم اب انار تازه پرید شر شر توی دهنم. وای چه لذتی داشت!! چقد خوشمزه بود!! ولی حیف که زود تموم می شد.دلم باز می خواست. یکی پشت سر بعدی انارها چلونده می شد تا به خودم اومد همه انارها پلاسیده شده بود. نمی دونستم باید چیکار کنم الان! واقعا چه خاکی باید تو سرم می ریختم !اگه بابام می دید...! وای غلط کردم شکر خوردم. مثانه ام داشت دوباره بالا پایین میرفت، پاهامو بهم می مالیدم داشتم سکته می کردم. یهو یه فکری به ذهنم اومد که انارها را از همون سوراخ باد کنم تا دوباره خوشگل بشه دویدم چسب و از کیفم دراوردم و یکی یکی انارها را باد کردم و یه چسب کوچیک زدم تهش. ایقد فوت کرده بودم که لپام درد گرفته بود.
اومدم گوشه حیاط نشستم و به شب فکر کردم. کاش می شد الان خودمو به مریضی بزنم برم بخوابم، ولی خوب نمی شد، خونه باید مرتب باشه. خونه کسی هم نمی شد رفت، چون همه خونه ما بودن امشب.
تصمیم گرفتم برای احتیاط برم مجمع میوه سفره مون را بچینم تا کسی خدای نکرده شک نکنه .
شب شده بود همه زیر کرسی نشسته بودن و تخمه می شکوندن و گندم شادونه بالا می انداختن ،کنارشم قاچ قاچ هندوانه می خوردند، که صورتی بود و بابا بخاطرش کلی به مامان غر زده بود. مامانم می گفت من که تو هندونه نبودم و زیر لب غر می زد.
هیچ معجزه ای هم نشده بود سمیرا و سعید گامبالو هم اومده بودن ،هنوز نرسیده تموم شکلات آبنباتی ها را تو جیبشون که اصلا شکل جیب نبود خورجین بود؛ ریخته بودند. ننه اقاشونم طبق معمول هیچی بهشون
نمی گفتند.
بابا کتاب حافظ که بست از مهمون ها معذرت خواست که هندوانه اش قرمز نبوده و تقصیر انداخت گردن مامان.مامانم چادرشو با دندونش سفت کرد و زیر لب یه چیزایی گفت که خوب من نفهمیدم ولی انگار حرفای خوبی نبود. بعد بابا شروع کرد به حرف زدن درباره مش یحیی و اینکه: به چه بدبختی ازش یه چندتایی انار گرفته تا شب چله بی انار نمونیم و چی چی منت رو سرش گذاشته و پیشاپیش معذرت خواست که کمه، ولی خوب تو سال سرما زدگی همینشم غنیمته.مجمع انار گذاشت روی کرسی و به همه تعارف کرد که: بفرمایید. من کم کم خودمو زیر کرسی قایم می کردم پاهام خیلی به آتیش زیر کرسی نزدیک شده بود.
می شنیدم بابا میگفت زن چاقو بده تا اولین انار باز کنیم، یهو همه ساکت شدن. بابا گفت: اون یکیو بده دوباره صدای هععع اومد .من هیچی نمی دیدم غیر تاریکی فقط گوشام می شنید و پاهام می سوخت. دوباره صدای هععع اومد و داد بابا و کوبیدن چیزی به کرسی و صدا کردن اسم من و سمیرا و سعید گامبالویی که با تفنگ دسته مشکیشون به من شلیک میکردن و از سوراخ های بدنم به جای خون آب انار فوران
می کرد کم کم پاهام گرم می شد
صدای: چه بوی بدی داره میاد ملیحه خانوما می شنیدم و دادهای بابام و سگک کمربند و بوی غلیظ آب انار های زیر لحاف کرسی....
#رها
#شب یلدا
#طنز خاطرات کودکی
برچسب:
نویسنده: سپیده صالحپور
تاريخ: جمعه
24 اسفند
1397 ساعت: 1:42