خرید بک لینک

بوی گازوییل اتوبوس و عرق بدن مسافرا و ادکلان مونده شده بدجور توی ذوق میزد. پیش خودم هی غر می زدم کی راه میفته پس ؟ پسری داشت ساک ها را تو صندوق بار جا می داد از بس بهش گفته بودم وسایل من برای جهیزیه است مواظب باش یه جایی نذاری که خراب بشه زبونم مو در آورده بود. آخه کدوم عروس پا میشه یکه و تنها میاد بندر خرید جهیزیه ؟ اونم عروسی که چهار روز دیگه عروسیشه! بقیه عروس ها تو این روزا دنبال مو رنگ کردن و ماسک گذاشتن رو صورتاشونن ولی خوب بقول مامانم چیم به دخترای دیگه رفته که حالا عروس شدنم رفته باشه!.مهدی مرتب زنگ می زد معلوم بود نگران, ولی من اصلا تو روی خودم نمی آوردم می پرسید؛ خوبی؟ هوا خوبه؟ همچی خوبه؟ منم جواب می دادم :اره همچی. کل مکالماتمون بیشتر از سه دقیقه نمی شد حال این لوس بازیای مسخره رو نداشتم. مهدی مرد جنتلمنی بود از این مرد لاغرا درازا که کت و شلوار به تنشون زار میزنه، ولی می پوشنش و با یه کیف سامسونت صبح به صبح می رند اداره و ظهر با یه پلاستیک میوه بر میگردن و کفشاشونا تو جا کفشی میذارن. تازه سر ساعتم باید نهار و شام بخورند، هفت صبح هم اجابت مزاجشونه بدون برو برگرد! مهدی تو همین مکالمات زیر سه دقیقه هی از نخوابیدن از استرس عروسی حرف می زد؛ اونم برای منی که تا خود ظهر عین خرس
می خوابیدم، توی دلم می گفتم تو دیگه چه اسگولی هستی! من نمیدونم اقا جون توی تو چی دید که فکر کرد می تونی منو خوشبخت کنی ؟
مسافرا کم کم سوار میشدن ساعت حدودای ۱۱ شب بود صندلی من پشت سر راننده بود مهدی میگفت اونجا برای یه دختر تنها از همه جای اتوبوس امن تره. من ولی دلم میخواست برم ته اتوبوس ، همیشه ته هر جایی باحال تره .ته کلاس، ته جلسه ،انگار یه حکومت خودمختار تشکیل میشه که هر لحظه ممکنه کودتا کنه برای اون جلویی ها.!

راننده چراغ ها را خاموش کرد چند تا نور کم قرمز فقط اون جلو چشمک میزدن. همه مسافرا به تحفته العینی خر و پفشون رفت هوا حالا من مونده بودم و جاده و یک شب طولانی و خوابی که به چشمام نمی رسید هندزفری پیچ خوردما از توی کیفم درآوردم گذاشتم توی گوشیم تا اهنگ گوش کنم و برم تو فضا ولی از شانس بد من، گوشیم ۵ درصد شارژ داشت هی به خودم لعنت فرستادم که چرا تو ترمینال نزدمش به شارژ.یهویی
یه فکری به سرم زد بلند شدم رفتم یه پله پایین به راننده گفتم: ببخشید شارژر میکنید گوشی منو ؟ گفت: اره بذار شارژر فندکی سر جاش بذارم زیر چشمی یه نگاهی به راننده کردم چهارشونه و قد بلند بود موهای روی شقیقه اش بگی نگی سفید شده بود موهای فر خورده سینه اش از پیراهن دو دکمه بازش، بیرون زده بود بقول این گزارشگرا« چغر و بد بدن» بود .خنده ام گرفته بود از این هیز بازیم هیچوقت فکر نمی کردم زنام بتونن اینجوری یه مرد دید بزنن. الا ایحال گوشیمو دادم بهش و اومدم برم سر جام بشینم که راننده گفت اگه خوابت نمیاد بشین یکم همینجا یه چایی هم برا من بریز. یک ثانیه مردد شدم بین رفتن و نشستن یاد مهدی افتادم برا اون منفورترین آدما راننده اتوبوسی ها بودن، مهدی هل داد عقب و نشستم روی پله دوم راننده داریوش گذاشته بودم خواننده مورد علاقه من.
چشمامو به جاده دوختم تا حالا اینقدر جاده بزرگ و تمیز از بالا ندیده بودم راننده شروع کرد به حرف زدن خیلی حرفاشو نمی شنیدم نگام به دستهای افتاب سوخته اش که فرمونا چسبیده بود مونده بود دلم می خواست دست هاشو تو دستام بگیرم هرچی استغفرالله بلد بودم هی خوندم و به شیطون فحش دادم ولی فایده ای نداشت. یواش یه پله اومدم پایین تر الان مماس با خود راننده بودم اسمش مهران بود یه بیست سالی از من بزرگتر بود اندازه همون بیست سالم تجربه رانندگی داشت. از بچگی و دزدیدن نوار کاست های داریوش دوستش برام تعریف کرد تا نوجوونی هاش که می رفت مزد یکماه کارشو به ساقی محل می داد که کاست اصل داریوش براش بیاره و سر کیسه شدنش.
دلم میخواست سفت بغلش کنم از نظر من کسی که داریوش باز باشه چهار به صفر نسبت به بقیه ادمها جلوتره و تومنی صد زار با بقیه توفیر داره ،این که تازه مهربون و بانمکم بود. بانمکیش از تیکه هایی که
می نداخت و من غش می کردم از خنده فهمیده بودم.البته خودم میدونستم یه دختر متین هیچوقت نمیره پهلو راننده بشینه اونم نصفه شب تازه غش غش هم بخنده! ولی یه شب دلم میخواست اون دختر خوبه اقا جون و مامان زری نباشم خود خودم باشه!
لحن صدای مهران آرووم بود زیر صداش داریوش دنیای این روزای منو می خوند جاده تاریک تاریک بود چشمامو بستم و سرمو روی شونه های محکمش گذاشتم مهران یه تکونی خورد انتظار اینو نداشت فک کنم. سکوت کرد .همه جا سکوت شد با تمام وجودم میخواستمش تا اون لحظه هیچ مردی اینقدر وحشی نخواسته بودم

ترکه های داغ تو بدن هی رها می شد ،قلبم اندازه یه گنجشک می زد توی دلم یه دردی می پیچید و تبدیل به لذت می شد. بدنم یخ کرده بود تموم پیشونیم از عرق سرد، خیس خیس بود.مهران سرشو روی موهای من پایین اورد و یه بوسه یواش ولی طولانی کرد. کاش امشب تموم نمی شد کاش امشب این قدر کش پیدا می کرد که تا اخر دنیا می رفت
اشک هام قطع نمی شد داریوش یاور همیشه مومن می خوند من دستهای مهران گرفته بودم و به سر انگشتاش بوسه می زدم مهران زیر لب می خوند: ای به داد من رسیده تو شبای ظلمت من ای چراغ مهربونی تو شبای ظلمت من
۱۰ کیلومتر دیگه داشتیم تا ترمینال
همه بیدار شده بودند و در تقلای جمع کردن اسباب هاشون بودند. من همچنان نشسته بودم روی پله دوم و به عقب حتی نگاه نمی کردم طاقت دیدن نگاه سنگین مسافرا را نداشتم. مهران تا خود صبح حرف زده بود گفته بود: این شب عحیبترین و بهترین شب زندگیش تو این بیست سال بوده گفته بود: اگه کنارش باشم دوست داره تموم جاده های دنیا را یه کله بره اصلا نخوابه. گفته بود: دوست داره همین امشب بمیره تا لذت این شب تموم نشه.گفته بود... خیلی چیزا گفته بود که الان یادم نیست!
رسیدیم به ترمینال شالمو سفت کردم پیاده شدم مهران شمارشو بهم داد گفت: منتظره حتما زنگش بزنم گفت: مطمنه بی من
نمی تونه حتی نفس بکشه! چه برسه زندگی کنه. نگاش کردم چقدر می خواستمش یهو برق انگشت دست چپش زد توی چشمم چرا ندیده بودم چرا ؟؟؟ وای یکی دیگه ام میخواستنش... منتظرشه... حتما توی خونه میز صبحانه را هم چیده تا باهم صبحانه بخورند.
شونه هام افتاد حال تهوع داشتم.پاهام ضعف می رفت. کاغذ شماره رو توی دستم مچاله کردم.برگشتم به مهران که همچنان وایساده بود و دور شدنمو می دید نگاه کردم کاغذ مچاله شده را انداختم زمین...
مهدی زنگ زد شمارشو ریجکت کردم براش پیام دادم بدون استرس بخواب دیگه هیچ روزی عروسی در کار نیست....

#رها

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: جمعه 24 اسفند 1397 ساعت: 1:42

صفحه بندی