بوی پیاز داغ خانه را پر کرده بود گرسنه بودم و با ولع و حرص داشتم جگرها را خرد میکردم. چاقو خوب نمیبرید یکی دوبار دستم را جای جگرها بریده بودم و به رنگ قرمز خون روی جگرهای قهوهای نگاه میکردم. مگر نباید نرم باشند لعنتیها!؟ چقدر سفت شده بودند نمیدانستم زردچوبه کجاست. آشپزی در آشپزخانهای که مال خود آدم نیست، همیشه خسته کنندهتر است.
دلم ضعف میرود حال تهوع گرفتهام، جگرها را داخل ماهی تابه میریزم، معدهام می سوزد، به بشقابها و لیوانهای روی میز نگاه میکنم. مرتب و منظم چیده شدهاند مثل همیشه.
مینا همان بشقابهای گل صورتیاش را چیده، همان بشقابها که چند سال پیش باهم از بازار قدیم خریده بودیم و من برای گلهای صورتیاش غش و ضعف میکردم. شمعها هم برای روشن شدن آمادهاند فقط میز برای کامل شدن یک بشقاب و یک لیوان کم دارد. کابینتها را یکی یکی میگردم تا بشقابهای گل صورتی را پیدا کنم.
جگرها در ماهی تابه جلز و ولز میکنند، به گوشی رضا زنگ میزنم که بگویم برای نهار منتظرم نباشد، کمی دیرتر میآیم. صدای زنگ گوشی می آید ولی کسی گوشی را بر نمیدارد. یادم میآید رضا دیشب گفته بود ظهر نهار نمیآید با همکارانش جلسه دارد. از جلسه ها خوشم نمی آید .جگرها را توی بشقاب میکشم، نمک و فلفل میزنم. شمعها را روشن میکنم و روی صندلی میزی که دونفره چیده شده با یک بشقاب و لیوان اضافه مینشینم.
با چنگال اولین تکه جگر را جدا میکنم و به نیش میکشم، سفت شده است اصلا مزهاش شباهتی به جگرهایی که مینا عاشق طعم و مزهاش بود ندارد. فکر کنم مال ادویههاست، آخر جای ادویه ها را بلد نبودم. معدهام همچنان میسوزد. آب دهان ترش شدهام را پایین میدهم، میخواهم بالا بیاورم ولی خودم را به آن راه میزنم و تا ته جگرهای تلخ و سفت شده را میخورم و پشت بندش پارچ آب را سر می کشم که مزهشان را نفهمم.
باید انرژی داشته باشم امروز خیلی کار عقب مانده دارم.کیفم را از روی مبل بر میدارم، چشمم به سوتین قرمز مینا می افتد که روی مبل رها شده و شورت مچاله شده هم رنگاش' چقدر شبیه سوتین و شورتی است که رضا برای تولدم خریده بود.
جگرها زیر دلم می زند روی مبل بالا میآورم و به چشمان وحشت زده رضا و مینا نگاه میکنم که هاج و واج به رد خون حفره داخل سینه شان با محتویات جگرشان در معده من خیره شدهاند...
✍️#رها
#مسابقه داستانک نویسی
برچسب:
نویسنده: سپیده صالحپور