تا این که دیروز پرستار جنگی را با رگ های همیشه لجبازم شروع کرد. جنگی که با حمله های مکرر و تعقیب و گریز همراه بود. هر دفعه پرستار بعد یک حمله شدید و ناموفق سلاح هایش را جمع می کرد آب دماغش را بالا می کشید، پنبه اش را الکلی می کرد و از یک منطقه دیگر حمله را به امید پیروزی شروع می کرد.
دو دستم می سوخت از سوراخ های کوچک جدیدش دلم ریش ریش می شد.
مبارز سفید پوش هر بار سلاح جنگی را داخل منطقه استراتژیک فرو می کرد و می تاباند، رگ هایم مسخره اش می کردند و قاه قاه می خندیدند و فرار می کردند.
مبارز با بی حوصلگی مجبور می شد سرافکنده به فکر فتح منطقه ای دیگر باشد. چشم هایم بر طبق وظیفه اشک می ریختند آن قدر زیاد که حس می کردم الان تخت قایق می شود و اتاق دریا.
پرستار خسته و مغلوبه نگاهی از سر ترحم به صورتم کرد ، تسمه دور بازویم را سفت تر کشید و با دستش چند سیلی حواله رگ های زیر پوستم کرد. رگ ها باز خنده شان گرفت زبانشان را به عنوان دهن کجی در آوردند و باز گوشه ای پنهان شدند.
پرستار کفری شده بود گفت با گوشی ور برو که نفهمی چقدر دردت امده تا من تکلیف این رگ های....(فحش های ناموسی داد من نمیدانستم باید خوشم بیاید یا ناراحت شوم!) را روشن کنم. جمله اش امری بود ،این را گفت و رفت تا بزرگترش را بیاورد دو دستم از درد، ضعف گرفتنش ،گرفته بود. گوشی را بر داشتم حواسم را از تمام منطقه جنگی و بقایای پنبه آلودش پرت کردم و شروع کردم به عکس گرفتن ، از سطل کثیف از ملافه چروکیده از شیشه های الکل حتی از سوراخ های روی دستانم که لشگر پیروزمند رگ ها یکی یکی یواشکی سرک می کشیدند و سریع در هیبت دفاعی فرو می رفتند و گرد می شدند.
پرستار با بزرگترش آمده بود بزرگترش قوی بود این را از چشمش هایش فهمیدم!
سلاح را که فرو کرد لشگر پیروزمند رگ ها غافلگیر شدند.
مبارز بزرگتر لبخند زد و گفت: حالا اسیرشان می کنم نمی دانند با کی طرفند! و تسمه دور بازویم را شل کرد.
لشگر قرمز رنگ خون در دستان مبارز به تقلا افتادن بودند. من حواسم هنوز پرت بود حتی یادم رفته بود در این حمله اخر آخ هم بگویم. گوشی را در کیفم گذاشتم حواسم سر جایش آمد دست هایم درد می کرد اتاق دریا شده بود....
#رها
برچسب:
نویسنده: سپیده صالحپور