خرید بک لینک

دست هایم را زیر چانه گذاشته ام
و به دور دست های خودم خیره شده ام
شاسوسا در من حلول کرده است
ارام صامت بی صدا بی طرح بی رنگ
خطوط آبی کلمات هر لحظه کمرنگ تر می شود
گویی قرار است برای همیشه زیر خروارهای خاکستری بهانه ها مدفون شوند
برای نویسنده ای که جز کلمه ها چیزی در بساط ندارد این یعنی نقطه صفر در ته اخرین کلمه اخرین جمله.
شاسوسا می فهمد از کدام درد خانمان برانداز حرف میزنم وقتی دستانم جوهری است ولی کلمه ای زاییده نمیشود
هرچه می ماند درد است و درد...
از ان روز که کسی مرا صدا کرد
وصدایش خوب بود
وصدایش سبزینه آن گیاه عجیب بود که در انتهای صمیمیت حزن می رویید
قرن ها گذشته است
و من تنها مومن ایمان اورنده بودم به اغاز فصلی که سکوت کلمه ها اغاز گرش بود
حال پیامبری می خواهم
بی بهشت
بی شراب و شیر
خالی از تمام وعده های کودکانه فریب
پیامبری با لباس های نمدی
با کوله باری از کلمات و صداهایی که در
انتها ترین انحنای صمیمیت حزن ب روید

ولی این را خوب می دانم که مثل همیشه نوبت به ما که رسید

دوره پیامبران هم تمام شد...

رها

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 31 ارديبهشت 1397 ساعت: 1:10

صفحه بندی