خرید بک لینک

چند روز می شد که برنده های مسابقه حفظ ال یاسین را توی بیلبورد مدرسه زده بودند. طبق معمول نفر اول بودم اصلا این نفر اول شدن یک مرض افتاده بود به جونم پدر خودمو در می اوردم تا تو هرچیزی که بود و نبود اول بشم ٬همه اش هم بخاطر اون جایزه اخر کار بود اصلا تا وقتی پای جایزه وسط میومد موتورم همچی روشن می شد که خودمم می موندم٬ ولی این بار داستان فرق میکرد دیگه جایزه الکی نبود می خواستند ببرندمون جمکران اونم سه روز اونم با صبحانه نهار و شام مفتی خداییش چه حالی میداد عصر که رسیدم خونه بابا داشت قران می خوند پیش خودم گفتم بهترین موقع است صدق الله را که گفت پریدم رحل را جمع کردم و عشوه کنان گفتم بابا میدونی چی شده؟گفت: ها چی شده؟ گفتم: ال یاسین بود که باهام کار کردی حفظ بشم یادته؟ گفت: اره خب؟گفتم نفر اول شدم تو ناحیه قراره...گفت: افرین حالا پاشو برو سر درسات امسالم شاگرد اول شی جایزه داری. اب دهنمو قورت دادم و گفتم: حالا قراره جایزه ببرندمون جمکران پولم نمی خواهد فقط یک رضایت نامه ٬برم خودکار و کاغذ بیارم ؟ سر مو انداختم پایین خیالم جمع بود که این دفعه جواب میده بالاخره جایزه قرانی و سغر معنوی جمکرانی را نمیشه نه گفت که٬ اصلا امکان نه گفتن نداره که یهو گفت: بچمو نمیدم دستی این زنا ببرندش شهری غریب خواستی جمکران بری با این اقا رضا اتوبوسی با مامانت برو و بیا .انگار یک دوش اب سرد ریختند رو سر وکله ام بغض داشت خفه ام میکرد هیچوقت
نمی ذاشت مثل بچه های دیگه برم اردو شهرهای اطراف٬ خسته شده بودم از بس به همه گفته بودم خودم دلم نمی خواد برم. صدامو جمع کردم با جیغ دم گریه گفتم من میخام برم مگه چیم از همه کمتره همه میرند اردو فقط تویی که نمیذاری من برم من باید برم و زدم زیر گریه. بابا با خونسردی گفت: اونا اونانند تو هم تویی همین که گفتم!

از اون روز بین من و بابا یک کینه عجیبی شکل گرفته بود که با تف انداختن تو چاییش هم ارووم نمی شد تا اون روز کذایی رسید...
مامان صبح زود نوبت دکتر داشت منم بچه ها اردو رفته بودند مدرسه تعطیل بود منم طبق معمول خونه مونده بودم .مامان گفت: صبحانه بابات را بده تا من برم و برگردم کاهو شستم کنار یخچاله سنکنجبینم تو کاسه بلوریه است نون ام تو جانونی رو بخاری گرمش کن با بداخلاقی و اخم و تخم گفتم باشه زیر لبم چند تا فحش دادم .چند روزی بود که بابا مد صبحانه عوض کرده بود کاهو سکنجبین با نون میخورد. کلا حرصم در می اومد نگاش
می کردم چه برسه به این که براش سفره ام بندازم .وقتی یاد بچه ها میفتادم که الان تو اتوبوس چه بزن و برقصی راه انداختند و چه حالی می کنند اتش می گرفتم مخصوصا اونایی که هزارتا غلط داشتند و به منی که مثل بلبل براشون از حفظ می خونم حسودی می کردند؛ خون خونمو داشت میخورد .بابا تازه از پیاده روی برگشته بود گفت: این صبحانه منو میاری بابا؟ با بداخلاقی گفتم: باشه میارم الان٬ رفتم نون را گذاشتم رو بخاری کاهو ها را هم از تو سبد گذاشتم تو سینی هنوز اب ازش می چکید در یخچال را بازکردم که کاسه سکنجبین را بردارم که چشمم به یک کاسه بلوری افتاد یک طبقه بالاتر که دقیقا مثل کاسه سکنجبین بود اول فکر کردم خود سکنجبین شاید مامان دوتا ریخته که منم بخورم ولی اون که میدونه من سکنجبین دوست ندارم. برش داشتم بوش کردم دیدم سفیده تخم مرغ اضافه مونده از کوکوی دیشب اخه مامان همیشه میگفت کوکو سبزی با زرده تخم مرغ فقط خوب میشه با سفیده بوی زخم میگیره یکدفعه یک فکر شیطانی به ذهنم اومد با این کار انتقاممو می گرفتم نه انتقام این بار بلکه انتقام تموم اردوهایی که این چند سال نذاشته بود برم و احتمالا سالهای بعد نمیذاشت برم؛ کاسه بلوری سفیده تخم مرغ ها را توی سینی کنار کاهو ها جا دادم سفره را انداختم نون داغ شده را گذاشتم کنارش بابا تلویزیون روشن کرده بود اخبار صبحگاهی گوش میکرد انگار صرب ها بازم بوسنی ها را کشته بودند بابا زیر لب میگفت خدا لعنتتون کنه. گفتم: بابا بیا صبحانه حاضره .دمپایی پلاستیکیامو تو بغلم گرفته بودم عقلم میگفت باید الان فرار کنم ولی شیطان انتقام جوی درونم میگفت باید وایسم و لذت این انتقامو بچششم بابا نون را برداشت چهار لا کرد کاهو گذاشت لاش و همچنان که به تلویزیون خیره شده بود نون را چند بار تو محتوویات شبه سکنجبین تابوند دلم هم زد بابا لقمه را گذاشت تو دهنش چند بار جوید قیافه اش یهو ریخت بهم هرچی تو دهنش بود تف کرد بیرون داد کشید این چه زهرماریه دوبار اووق زد. دیگه موندن جایز نبود دمپایی هام و پوشیدم و کل حیاط را دویدم و رفتم تو دسشویی و در را بستم جایی امن تر اون لحظه به ذهنم نرسید خیلی حس خوبی داشتم اصلنم عذاب وجدان نبود انگار انتقام همه اردو نرفتنام را گرفته بودم بابا همچنان فحش می داد و من لبخند زنان حال میکردم
یکی دوساعت بعد بابا رفت سر کار موقع رفتنم داد زد بالاخره که از اینجا میای بیرون اونوقت من میدونم و تو

شب هفتم بود بوی حلوا خونه را گرفته بود از اون شب های دم گرفته تابستونی بود که کولر و پنکه هم جواب نمی داد زن عموم گفت خوبه کنار حلوا کاهو سکنجبین بزاریم هم تو این گرما می چسبه هم خدا بیامرز خیلی دوست داشت من دمپایی هامو بغل کردم و تمام حیاط را دویدم و رفتم تو دسشویی و در ا بستم جایی امن تر از اونجا برای ضجه زدن به ذهنم نرسید...

رها
#خاطره

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: چهارشنبه 25 بهمن 1396 ساعت: 20:05

صفحه بندی