خرید بک لینک
موهایم را شانه میزدم
گره شده بود
گوش هایم صداهای رعب اور می شنید
صدایی شبیه فرکانس های بمب های ناکازاکی
چشمانم فیلم ترسناکی را شاهد بود
که امیدی به ختم خیر شدنش نبود
ترس واژه حقیری است برای بیان کردن
موهایم را شانه میزدم
نصف گره ها باز شده بود
دهانم بسته شده بود
انگار کلمه اختراع نشده بود
قرنیه های چشمانم روی لحظه گشاد شدن مانده بود
زمان کشدار شده بود
هی کش می امد هی قوس می امد
کاش ساعت برنارد واقعی بود
حال تهوع داشتم دلم بالا اوردن میخواست
ولی اب قطع بود
همیشه وقتی گند می زنند به همه چیز اب قطع می شود
این قانون مثل نسبیت به تجربه ثابت شده است
دستهایم از فشار شانه درد گرفته بود
ولی باز موهایم را شانه میزدم
اتاق پنجره ای رو به اسمان داشت
ولی بوی نمور چاه می امد
از پنجره عمق چاهی را می شد دید که
فرسنگ ها عمق در تاریکی داشت
دهانم را باز کردم حرفی بزنم
کلمه ها به سکوت پناهنده شده بودند
نگاه میکردم
بمب افتاده بود
همه جا بوی مرگ می امد
کلی جنازه روی دستم مانده بود
کلی حرف کلی کلمه کلی خاطره کلی حس...
توی اتاقی که پنجره ای به اسمان سقوط کرده ؛به چاه تاریک پشت خانه داشت
میان ویرانه های ناکازاکی
میان خنده های هیستریک هیتلر
هنوز موهایم را شانه میکردم
گره ها باز شده بود
جان می دادند برای ریسمان شدن دور
گلویی که داشت ازفشار پرتقال کوچک سیاهی بسته می شد...

رها

برچسب: شانه, نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 12:24

صفحه بندی