خرید بک لینک

زنگ مدرسه خورده بود دخترا تند تند و قهقهه زنان داشتن از مدرسه بیرون میومدن ، لیلا ولی یه گوشه حیاط کنار

ابخوری تنها وایساده بود یه دویستی پاره رو توی دست عرق کرده اش فشار میداد دلش شور میزد حس تهوع داشت

بدش نمیومد بره تو دسشویی و لقمه نون پنیری که زنگ دوم خورده بود رو بالا بیاره ولی میترسید، شنیده بود

دخترایی که تو دسشویی بالا میارن ممکنه حامله باشن یهو خانم کاظمی بداخلاق با اون دماغ گنده و مانتو گل و گشادش

عین جن حاضر میشد و میبردش دفتر و سوال پیچش میکرد آب دهنشو قورت داد از فکر استفراغم اومد بیرون

حوصله خانوم کاظمی رو نداشت تو این هیر و ویر .دویستی توی مشتش خیس شده بود همیشه زنگ آخرا

استرس میگرفت یه چیزی تو دلش هی میریخت پایین و یخ میکرد خودشو جمع وجور کرد مقنعه اش رو جلو

اینه ابخوری صاف کرد رنگش سفید شده بود ولی چشماش برق میزد به تصویر تو آینه لبخند زد کوله اش رو

روی شونه هاش سفت کرد واز مدرسه زد بیرون قلبش تند تند میزد قدماش رو با قلبش هماهنگ کرد تا زودتر

به مغازه بستنی فروشی برسه هوا سرد بود بستنی ها بستنی فروشه هم لامصب یخ یخ از تصور اولین لیس لرزش

گرفت دندوناش خورد بهم دوتا پله رفت بالا سلام کرد.

صداش میلرزید بستنی فروشه جواب سلامشو مثل همیشه با مهربونی داد ، لیلا لپاش گل انداخت دویستی پاره رو از

تو جیبش درآورد و گفت: آقا یه بستنی بدین ، حس میکرد الان وسط یک قصه عاشقونه قرار داره که فهیمه رحیمی

باید بنویسدش یه نگاه دزدکی به بستنی فروشه کرد از اون نگاها که اگه معشوق شعور داشته باشه باید بفهمه

هزارتا حرفش رو ولی بستنی فروشه داشت هویج میریخت تو آبمیوه گیریش حواسش به نگاه اون نبود با خودش

گفت اونم دوستم داره ولی میخواد ادا مرد مغرورا رو در بیاره از اونا که تو روی خودشون نمیارن که طرفو دوست دارن،

تو کتابا خونده بود مردای مغرور جذابترن دلش غنج رفت با خودش گفت یه عروس و دوماد مغرور چه باحال ولی

اگه دعواشون بشه کی باید بیاد منت کشی؟ خنده اش گرفت ، یهو یه خانومی زد به پهلوش گفت مگه نمیشنوی

آقا میگه بستینی ت رو بگیر ؟ یه نگاه به خانومه کرد که دست بچه کوچیکش رو گرفته بود و با یه دست دیگه اش

داشت چادرشو مرتب میکرد گفت: الان میگیرم . یهو هول شد پاش خورد به میز نزدیک بود کله پا بشه بچه هه نگاش

کرد و زیر زیرکی خندید، حس کرد دلش میخواد بچه هه رو بزنه لهش کنه، روشو اونطرف کرد و دستشو دراز کرد

تا بستنی رو بگیره، یهویی چشمش به حلقه سفید تو انگشت دومی دست چپ بستنی فروشه افتاد ، سرش گیج رفت

کل مغازه چرخید دور سرش ، دستش شل شد بستنی میون زمین و هوا موند تلپی افتاد کف زمین ، کاخ رویاهای لیلام

با خاک یکسان شد، یاد دیروز پریروز افتاد که مغازه تعطیل بود و دلش هزار راه رفته بود که نکنه بستنی فروشه چیزیش

شده باشه ولی چیزیش نشده بود انگار ، عشقش دوماد شده بود بغض ته گلوشو گرفت.

یاد دویستی هایی افتاد که هر روز صبح از جیب باباش یواشکی کش میرفت تا بیاد شوهر اینده اش رو به بهونه خرید بستنی بببینه!

قرار بود بعد عروسیش به باباش هزارتا بستنی مفتی بده تا حسابشون صاف بشه قرار بود به زهرا و مریمم بستنی مفتی بده

اخه جفتشون میگفتن بهم میایند اشکش بند نمیومد . جواب سمانه حسود رو چی میداد ؟ اون که همش میگفت شنیده

بستنی فروشه نامزد داره خانوم چادریه دست بچه اش رو کشید اونور و گفت دختر دیوونه شدی مگه بستنی رو چرا

انداختی مگه چلاقی ؟ بعدشم زیر لبی یه چیزی گفت و روش رو اونور کرد بچه هه داشت آب هویجش رو هورت میکشید

و بازم زیر زیرکی میخندید، لیلا از مغازه زد بیرون حالش از تموم بستنی های دنیا بهم میخورد با خودش حرف میزد

بلند بلند: چجوری تونسته بود عروسی کنه وقتی من هر روز ازش بستنی میخریدم مگه منو دوست نداشت ؟ اونکه همش

جواب سلام منو با مهربونی میداد یه بارم بهم گفته بود دختر ایقد تو سرما بستنی میخوری مریض میشی . مگه نگران مریضی

کسی بودن نشونه عشق نیست؟ تو قصه هایی که خونده بود مردای عاشق همیشه نگران مریض شدن عشقشون بودن پس

چرا همه چی عین قصه ها پیش نرفت؟ میخواست تموم کتابا رو آتیش بزنه، میلرزید، اشکای توی دهنش شور شور بودن

چشماشو بست یهو بزرگ شد...

توی یه بستنی فروشی شیک پشت یه میز چرمی نشسته بود و سفارش بستنی میداد برا دوقلوهای چهار ساله

شیطونش که کل مغازه رو ریخته بودن بهم، لیلا نگاش به بستنی فروش بود که هویج میریخت تو آبمیوه گیریش ،

چند تا چروک رو پیشونیش اومد بود با دستش موهاش جو گندمیش رو عقب زد حلقه سفید تو انگشت دومی

دست چپش برق زد لیلا چشماشو بست بستنیش شور شور شده بود

رها

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 4:02

صفحه بندی