خرید بک لینک

ساعت چند ساعتی بود که از نیمه شب گذشته بود علی طبق معمول مشغول وب گردی های شبانه اش بود

سالها بود که عادت کرده بود چراغ ها که خاموش میشد دنیای جدیدی برای خودش دست وپا کند دنیایی پر

از شعر و قصه

و موسیقی و بحث هایی که گاه به صبح میکشید دنیای نیمه شب برایش از دنیای روز روشن تر و شیرین تر بود دنیای ادمهایی

که فقط زبان بودند و گوش برای گفتن و شنیدن٬ بدون چهره بدون قبل بدون بعد . سالها از زمان ازدواجش گذشته بود دیگر عمه

کوکب هم که بیشتر پسرهای فامیل را داماد کرده بود و معروف شده بود به عمه عروس هم از زن گرفتن او ناامید شده بود و اورا بز

گر ونافرمان خانواده میخواند. دوستان زیادی نداشت نه از جنس مخالف نه از جنس موافق سیما تنها دختری بود که از دنیای واقعی

به مرزهای محکم روحش راه داده بود تنها کسی که مال خود میدانست هرچند با او هم سر ناسازگاری داشت وچند ماه بود

خبری از او نداشت ولی هر روز چند بار امار بازدید صفحه تلگرامش را چک میکرد خیالش راحت میشد که حالش خوب است

نگاهی به صورت خندان پروفایلش میکرد یواشکی قربون صدقه اش میرفت و صفحه را بی هیچ پیامی می بست خیلی وقت ها که

ساعت های بازدید نکردن سیما طولانی میشد دلش شور میزد اینقدر تلگرام را باز و بسته میکرد که انلاین شود انوقت نفس راحتی میکشید

و پی زندگیش میرفت سیما دختری بود کاملا مقید به دیسیپلین زندگی صبح زود از خواب بر میخواست و شبها نه و ده شب میخوابید

ان وقت ها که اشتی بودند همیشه علی را به خوابیدن زود تشویق میکرد ولی کم کم عادت کرده بود به تایم های بیداری او که در

تایم های خواب او میگذشت ان شب علی مثل همه شب های پیش تلگرام را باز کرد روی اسم سیما کلیک کرد عکس بامزه و خندان

پروفایلش را نگاه کرد ولبخندی زد خواست صفحه راببند که ناگهان چشمش به انلاین بودن سیما خورد یک لحظه چشمانش گرد شد

نفسش گرفت ساعت سه نیمه شب و بیدار بودن سیما باور کردنی نبود باخود گفت شاید گوشیش روشن مانده از این فکر نفس راحتی کشید

رفت سر وقت گروهایش ولی دلشوره ارامش نمیگذاشت دوباره برگشت به صفحه سیما امار بازدید ۵ دقیقه قبل را نشان میداد

سعی کرد بی تفاوت به وب گردی هایش برسد ولی نمیشد نمیتوانست انگار در دلش رخت میشستند دلش چنگ میزد برای بار هزارم

صفحه سیما را بازکرد بازهم انلاین بود در تصورش سیما را میدید که با عشق جدیدش حرف میزند باخود گفت مگر چه میگویند

که باعث شده تا نیمه شب بیدار بماند چه حرف مهمی است که نمیتواند برای فردا بماند سوزش جای ناخن هادر کف دست مشت

شده اش عصبی اش میکرد درست است با سیما چند ماهی بود بهم زده بود ولی سیما حق نداشت به کسی نگاه کند چه رسد تا صبح ب

ا او

حرف بزند از خودخواهیش اگاه بود ولی سیما برای او باهمه فرق میکرد همه زندگی واقعیش بود دستش را برد روی کیبورد تا بنویسد

چرا بیداری با که حرف میزنی ولی غرورش مانع شد هرانچه نوشته بود پاک کرد و با غیظ دندان های جفت شده اش را بهم فشرد

چشمانش را بست و سیما را با ان روسری گلدار قرمز که خودش برایش خریده بود کنار مردی که صورت نداشت تصور کرد

که در نیمه های شب زیر گوشش نجوا های عاشقانه میخواند وسیما با چشمان همیشه خمارش نگاهش میکند و ارام میخندد قلبش به شماره افتاد

نمیتوانست این بی حرمتی این بی حیایی محض را طاقت بیاورد ساعت ۵ و نبم صبح بود و سیما هنوز انلاین بود علی گوشی را به زمین

کوفت به همان شدتی که اگر میتوانست ان مرد بی صورت را به زمین میکوباند .شب دیگر برایش معنای ارامش نداشت دنیای شیرینش

تلخ شده بود مزه زهره مار میداد از همه ادمهایی که فقط زبان داشتند و گوش متنفر بود سرتا پایش پر از خشم بود بلند شد

نگ

اهی به تکه های گوشی شکسته اش انداخت به تکه های خونی ادمهای بدون صورت با زبان و گوش بدون قبل بدون بعد .

تمام چراغ های خانه را روشن کرد و منتظر پایان دنیای شب شد ...

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 4:02

صفحه بندی