
پشت میز ارایشم مینشینم، یادم نیست اخرین بار چه روزی روی این صندلی نشسته بودم شاید قرن ها پیش بود. ان وقتها که دغدغهام سوار نشدن در اسنپ بود. بادش بخیر آدمیزاد چه دغدغه های سطحی را مهم فرض میکند .از توی آینه به چشم هایم نگاه میکنم، زیر چشم هایم گود افتاده و ورم پشت پلکها خیلی توی ذوق میزن. به تندی با پشت دست راستم قطره های اشک روی گونه ام را پاک میکنم.کرم پودرم را با پد صورتی رنگ، روی صورتم با ضربه میزنم. دقت میکنم نماسد و مرتب پخش شود. از پنجره اتاق، اسمان سیاه پیداست. یک چیزهای قرمزی ...
ادامه مطلب
در چشمانش زنی میگریستآرام کوتاهیکریزلبهایش ولیهمزمان میخندیدبلندطولانیتلخزندگی از او بازیگر مغمومی ساخته بودکه نمیدانست اسکار رابه چشمهایش میدهند یا لبها؟؟#رها بخوانید...
ادامه مطلب
چند وقتی است اینترنت پرسرعت ندارمچند وقتی است سر به فیس بوک هزار رنگ نزدمچند وقتی است ایمیل هایم را چک نکرده امچند وقتی است توی مسنجرها با کسی بحث نکرده امبرای رفیق های مجازیم شکلک وگل وخنده نفرستاده امچند وقتی است از دنیا بیخبرم ودنیا از منروزی چند بار جارو میکشم خانه را چند بار تی میکشمچند بار تمام میزهای تمیز خانه را گردگیری میکنمروزی چندین غذا میپزم چندین دسر چندین سوپسر میز شام شمع روشن میکنمبرای بچه ها قصه میگویم موقع خواب قصه هاکلبرفینزن خانه شده ام زن زندگیدستهایم بوی زردچوبه میدهددیروز کل کتاب فارسی بچه را خواندم جالب بودانگ...
ادامه مطلب