خوب شروع کار میکنیم ،من پلوپز دو هستم. یعنی از اول قرار نبود دو باشم ولی با توجه به مختصات جامعهی نویسندگان، مجبور شدم تن به دویی بدهم و این خط ها را برای شما بنویسم.
دردهای پلوپزی تا به حال به گوشتان رسیده است؟ آیا شده کسی به پای درد و دل های پلوپزش بنشیند؟ مسلما جواب نه مطلق است، ولی من در روز جاری میخواهم درد و دل کنم و از شما خواننده محترم تقاضا مندم که پای سیم من بنشینی تا برایت بازگو کنم چیزهایی را که هیچ پلوپزی به شما نمیگوید.
تا به حال شده شما خواننده محترم را، به چشم یک وسیلهی فوری فوتی نگاه کنند؟ مثل وقت هایی که اکبراقا دوست دختر مو قرمزش را به خانه میآورد و باید فوری فوتی قال قضیه را بکند، چون مریم خانم، زنش قرارٍ مهمانیاش بهم خورده است و دارد به خانه بر میگردد؟ شاید شما خواننده محترم بگویید قیاس مع الفارق کردهام، ولی زندگی من هم همین گونه سپری شده است. مریم خانم وقتی از پای تلفن با خواهرش بعد از گفتن گلایه های تمام نشدنی اکبراقا بلند میشود و یکهو میبیند، ای دل غافل ساعت ۱ ظهر است و اکبر اقا الان است که برسد، سیم مرا به برق میزند. راستش را بخواهید دلم یکحالی میشود که نگو. انگار ویار گرفته باشم حال تهوع و چندش همزمان به من دست میدهد، ولی پلوپزها خیلی مظلومند و هیچ کاری این مواقع ازشان بر نمیآید جز اینکه به جای ته دیگ زرد، تهشان را قهوه ای کنند و داد اکبراقا را درآورند. شاید شما خواننده محترم اب دماغت را بالا بکشی و با تکبر بگویی: خب وظیفه ات را انجام میدهی چرا غر میزنی؟
که باید به شما بگویم: من به چشم خودم، دیدهام بعضی روزهای جمعه که مریم خانم خوشحال است و اکبراقا با چشمک به مریم خانم میگوید« پاشو خانوم یه پلو دم کن، برم کباب بگیرم بیام جون بگیریم» چطور مریم خانم سراغ قابلمه میرود و پلو زعفرانی با ته دیگ سیب زمینی بار میگذارد و اصلا وقعی به وجودیت من نمیدهد که هیچ، یک کاور پلاستیکی چرب هم روی من میاندازد، انگار که نمیخواهد ریختم را بببیند.
حتما شما خواننده گرامی به ذهنت میرسد که بگویی« زود پز که از تو بدبخت تر است» باید بگویم: اصلا هم اینطور نیست. زودپز که سیم ندارد که به جایش بر بخورد. خودش هست و خودش. تجربه ثابت کرده است وسایلی که سیم دارند دلشان خیلی زودتر میشکند و بقول امروزی ها خیلی ادایی هستند. همین امروز دو بار برق خانه رفت و چای ساز تفال، بنده خدا چون محافظ نداشت سوخت و هرچقدر اکبراقا بهش ور رفت تا روشن شود نشد که نشد. میدانید وسایل هم گاهی دلشان مردن میخواهد. البته من چای سازمرحوم را درک میکنم. من میدانم هر روز که کتری شیر دار، قلقل میکرد و برای چای سازٍ مرحوم عشوه خرکی میآمد، چند درصد از عمر مرحوم، کم شد. من حتی شاهد ترک خوردن قوری پیرکسش بودم ولی مریم خانم قوری شکسته را با قوری گل قرمزی عوض کرد، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است. میبینید هیچ کس دلش برای ما سیم داران نسوخته است. ما محبوریم خودمان برای خودمان بسوزیم. آه احساساتی شدم لطفا دستمال کاغذی برایم بیاورید.
از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، که من هم کم کم به فکر افتاده ام که خود را به سوختن بزنم. از وقتی که اکبراقا آن زنیکه مو قرمز را به خانه میاورد رابطه زناشوی اش هم با مریم خانم بهبود پیدا کرده است و مریم خانم تلفن های طولانی مدتش کمتر شده است و در خروجی چسبیده به ان قابلمه های تفلون تعمیر شده اش، و من دارم زیر این کاور چرب به حس ناکافی بودن میرسم. همین روزهاست که من هم خودسوزی کنم و عطای این زندگی فوری فوتی را به لقایش ببخشم. تا انموقع اگر عمری بود باز هم برایتان مینویسم ولی شرطش ان است که پای سیمم بنشینید و کامنت های طولانی برایم بنویسید
باقی بقایتان
جانم فدایتان
#رها
برچسب:
نویسنده: سپیده صالحپور