خرید بک لینک

ساعت یک و بیست دقیقه نیمه شب است، توی تخت دراز کشیدهام و در تاریکی به رقص فوق العاده عودِ برندِ شیخ الشیوخ، خیره شدهام. 1 بازی باخته را در وقتهای اضافی برد. کل ساختمان خوشحالند و صداهای خوشحالیشان چند دقیقه پیش آپارتمان را بر داشته بود. کاش زندگی یکبار هم که شده فرصت کامبک به ما میداد شاید ما هم صدای خنده هایمان دنیا را پر میکرد.
در سرم، ماههاست صدای جیغ زدن میآید. اوایل که این صداها شروع شده بود، حس میکردم که انگار دارند چاقوی نارنجی رندهای را روی سینی مسی میکشند و گوشتهای دلم ریش میشد. ولی آدمیزاد به همه چیز عادت میکند و دیگر دلش ریش نمیشود نمیدانم شاید هم دیگر دلی نمانده باشد. تلگرام را میبندم و گوشی را طبق روال هر شب به دستان ترمیم کننده سیم شارژر میسپارم. چشمانم را که میبندم، رنجهای کوچک و بزرگام همگی با هم جیغ بنفش میکشند، انگار تمام چاقوهای نارنجی رندهای دنیا به تمام سینیهای مسی کشیده میشوند. ناخوداگاه شکمم را میگیرم، بعد یادم میآید به ریش ریش شدن هم عادت کردهام، دردم نمیآید.
دستهایم مستاصل ماندهاند، حس آتشنشانهایی را دارند که برای نجات کسی که روزهاست زیر آوار مرده است، به آب و آتش زدهاند.
صدای جیغها هر لحظه بیشتر میشوند، گوش هایم را میگیرم و با لبهای بسته، داد میزنم:« رنج مگر برای رشد نبود؟ چرا رنج هست ولی رشد نیست؟ رشدام دهید یا دست از سرم بردارید»
صدای خندههای جنون آمیزِ رنج ها، از دستانم میگذرد و وارد راهرو حلزونی گوشهایم میشوند. انگار دارند مسخره ام میکنند یکی از آن ته با لب هایی کشیده شده آرام میگوید:« گریه میکنی؟ گریه کن بی تربیت و لگدی سخت به پهلویم حواله میکند». دود عود به سفیدترین حالتش رسیده است، رئال برده است، من قرار نبود گریه کنم ولی ناخوداگاه مثل برنامههای از قبل پیش بینی نشده به هق هق های بی صدا افتادهام. رنجها انگار خجالت کشیده باشند، یکدفعه ساکت شدهاند و به ترتیب قد، دارند قصههایشان را برای هزارمین بار برای هم، تعریف میکنند. توی سرم، بازی کی از کی بدبختتره راه افتاده است. اشک هایم را با پاشنهِ دستراستم پاک میکنم، حوصله شنیدنشان را ندارم. تمام دگمههای ذهنم را با هم فشار میدهم که ساکت شوند، با خودم زیر لب میگویم:« نه رنج میخواهم نه گنج! آن بهشت به این عذابش نمیارزد». صداها در هم ادغام میشوند، سرم گیج میرود، دود عود، آخرین دوران قبل خاموشی را انجام میدهد. بالاخره یکی از دگمهها کار میکند و من خاموش میشو...

#رها

#صد و هفتادمین شب نوشت

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 24 ارديبهشت 1403 ساعت: 2:15

صفحه بندی