کفش هایم را به سمت جادهی بیانتها جفت می کنم
تمام آب های پشت سرم به کاسه ها رجعت می کنند
باد پرده را می رقصاند
سمفونی ها فالش می شوند
این راه برای باز نگشتن است
باید رفت که رفتن هجرتی مقدس است
باید رفت از این ورطهی سیاه
که چهره پیامبر گونه ای را ننگ ابلیس می زند
باید رفت
که می دانم ماندن،
مصلوب شدن چو فرزند مریم
بر چهار میخ نافهمی هاست
حواریون من در نطفه ها پنهانند
و هیچ زهدانی پذیرایشان نیست
که درد زاده شدن جانکاه است
شام آخر من همین جاست
پشت این میز
در میان انبوه قصه های ننوشته
شعرهای نخوانده
حرف های نگفته
گریه های نکرده
شراب آخر امشب
به اندازه تمام خون دل هایم سرخ است
جام ها دل نازکند
ترک می خورند
کاغذها سرخ میشوند
انار باغ همسایه شکوفه میزند
امروز جمعه بود
به جمعه ها هیچ اعتباری نیست
هیچ کس نیامد
من منتظر بودم
هیچ کس نمی آید
که نجات دهنده سالهاست در چاه خفته است
اینک شب است
وماه درست درنزدیکی پرنورترین ستاره
خود را به خواب زده است
جیرجیرک ها مرثیه می خوانند
بودا عریان می شود
محراب، گوشهای گنه پذیرش را
با دست های عیسی می پوشاند
نیل عصای موسی را می بلعد
ابراهیم در شراره های آتش می سوزد
نوح کشتی اش را شبانه سوراخ می کند
سیل از زمین به آسمان می بارد
روح القدس ضجه می زند
انجیل با خون مقدس تعمید میشود
اسرافیل سه بار در صور مقدس می دمد
سکوت
شب را
مچاله
می کند
کفش هایم به سمت جادهی بی انتها حرکت میکنند
آب ها در کاسه ها خشک می شوند
این راه برای باز نگشتن است...
#رها
#شعر
#پیامبر گونه
برچسب:
نویسنده: سپیده صالحپور