خرید بک لینک
روی پله آخر نردبان جایی میان زمین وهوا ایستاده ام وشیشه پنجره رو با وسواس پاک می کنم.

ترس از سقوط گوشه ای از ذهنم له له

می زند.

هوس پریدن دارم

پریدن

پریدن

پریدن

این روزها بی حواسم مثل تمام 365 روز سال،شاید کمی بیشتر.

یادم نمی آید آخرین کلاف رویایی که بافتم چه رنگی بود ؟

تن چه کسی رو پوشاند ؟

دل چه کسی رو گرم کرد؟

یادم نمی آید دستهایم با کدام شوینده پیر شدند ؟

یادم نمی آید موهایم از کدام روز سفید پوش شدند؟

یادم نمی آید چشم هایم از کدام گریه کم سو شدند؟

یادم نمی آید آخرین بار کدام دروغ را باور کردم ؟

یادم نمی آید لباس هایم رو با تاید شستم یا جوهر نمک!

یادم نمی آید هفت سین چند سین دارد؟

حتی یادم نمی آید مادرم چند سال دارد؟

این روزها چیزی نه یادم می آید نه یادم می ماند.

همین دیروز بود که نمک را به جای شکر در فنجای چای داغ صبح ریختم وچایی گیج را نوشیدم زنده ام هنوز ،می شود گاهی به جای چای شیرین چای شور خورد و زنده ماند!

ولی قطعا این شیرینی لبخند روی لب های شورم مرا خواهد کشت این را می دانم.

باران می زند تمام شیشه خیس می شود

بوی شب بوی همسایه می آید.

مادرم قرص های مسکنش را می خواهد

کاش برای دردهای دل آدمی هم مسکن

می ساختند.

پنجره را می بندم

آن ور پنجره باران بهاری نم نم می زند

بوی شب بوی همسایه می آید

این ور پنجره پشت پلک هایم باران های سهمگین موسمی خبر از سونامی تلخی

می دهند.

راستی هفت سین چند سین داشت؟

#رها

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: جمعه 14 تير 1398 ساعت: 21:42

صفحه بندی