رها ست دیگر
گاهی هوای رهایی می زند به سرش
می رود پشت تپه های پاییزی
قائم می شود
قائم باشک را هم دوست ندارد اصلا
فقط قائم، بی باشک.
بعد خودش خسته می شود
همه که رفتند
بازی که تمام شد
بیرون می آید
به چشم هایش
که از همه تنش پُر کارتر بوده اند
دستی می کشد تا پفش بخوابد
بعد
انگار که ناگهان چیزی غریب
به ذهنش خطور کرده باشد
می دود سمت دامنه
دنبال بره ها
گله گوسفندها
دنبال سگ گله حتی.
سراغ گل ها هم می رود
و برای دامن چین چینش
گل های رنگ رنگی انتخاب می کند
تا وقتی که بار دیگر
از پناه تپه به دامنه برگشت
دشت دامنش هم شکوفه دهد.
م .ب
برچسب:
نویسنده: سپیده صالحپور
تاريخ: چهارشنبه
25 بهمن
1396 ساعت: 20:05