دردهای عزیز
در زندگی دردهایی هست که قابل گفتن نیستند دردهایی کاملا موذی و کاملا عزیز دردهایی که جنسشان با دردهای دیگر بسیار متفاوت است دردهایی که به ناله ات می اندازد و لالت میکنند
این دردها را کسی نه می بیند نه می شنود نه حتی میشود به کسی فهماند
شاید وسط یک شادی شیرین سراغت بیاید و مجبورت کند با دهان به خنده گشوده ضجه بزنی ضجه هایی که برخلاف ضجه های دردهای دیگر نه صدایی دارد نه قابل ادراک است معلوم نیست کی می اید و کی میرود فقط ساکتت میکند دهان صورتت را میبندد و دهان دلت را باز میکند
شاید چند شبانه روز تمام
حرف بزنی
حرف بشنوی
جیغ بزنی
مچاله شوی
قد یک قرن پیر شوی
بی هیچ صدا و هیچ نشانه ای
بعد چمدان می بندد و میرود چمدانی که میدانی تمام اب دریاها را پشتش ریخته اند تا که زودتر برگردد
این دردها خصوصی است دردی است بین خودت و خودت
دردی انقدر قوی و بیرحم که له شدن استخوانهایت را سمفونی میکنی
و انقدر عزیز که در اغوش میفشاریش
دردی که سهم تو است از جهان هستی دردی که شاید سینه میلیون ها ادم را فشرده و سینه به سینه نسل به نسل به تو رسیده است و تو همه زیر و بم هایش را از حفظی دردی به شدت عمیق که فلجت میکند
ذهنت را
دستت را
روحت را
چشمت را
و هر بار بعد از مچاله کردنت چیزی نشانت میدهد که تا بحال ندیده بودی بخشی از وجود ناشناخته ات را وانگاه که چون کودکی سرگرم گنج تازه ات هستی کلاهش را برسر میگذارد در را اهسته می بندد و می رود این دردها دردهای عجیبی هستند
نه قابل گفتند نه قابل نوشتن نه حتی قابل فهمیدن
چونان شکنجه گری که بعد شکنجه کردن طعمه اش چیزی به او میدهد که تا همیشه او را بپرستد دردی بر خواسته از درد و لذت دردهای مازوخیسمی...
رها
دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۶ | 11:22 | رها | |
برچسب: دردهای,عزیز,
نویسنده: سپیده صالحپور
تاريخ: شنبه
28 مرداد
1396 ساعت: 1:57