
خواب میبینم توی یه رودخونهام، توی یه شیشهی بزرگ .شیشهها، عرقِ سرد کردند. تو گوشم میگن: این اخرین بار که رودخونه رو میبینی، همین ازش مونده، جمعش کردیم تو این شیشهها، فردا بخار میشه رودخونه تموم میشه«.دلم میگیره. مهشید داره به بچه هاش درس میده، کتابش میفته ته رودخونه، میپرم تو اب. یادم نمیاد شنا بلد بودم یا نه، میرم ته ته. دستمو میخوام دراز کنم کتابو بردارم، دستام چسبیدن به بدنم، با دندونام لبه کتابمو میگیرم میارم بالا، هیچ کس نیس. تو سقف شیشه ای خودمو نگاه میکنم، شکل خودم نیستم ماهی شدم، یه ماهی بزرگ. میرم زیر آب هیچی یادم نمیاد حس خفگی دارم، شیشه ها نزدیک شدن به هم، دهنمو باز میکنم همهی آبها میرن تو سینهام. مهشید داره به بچه هاش جغرافیا درس میده، من توی کتابم توی یه عکس،یه ماهی مرده، وسط تَر...
ادامه مطلب
شب ها خوابش نمیبرد چیزی سنگین روی سینه اش سنگینی میکرددیاز پام ها هم جوابش کرده بودندحمام گرم شیر سرداهنگ های بی کلامهمه تیرشان به سنگ خورده بودتا یک شب از پشت سیم های پیچ در پیچ تلفن کسی برایش لالایی خواند وهمه شب هایش خواب الود شد...رهاLet's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
همه ی خواب رفتن ها یک طرفخواب دیدن ها یک طرف همه ی خواب دیدن ها یک طرف خواب ترسناک دیدن ها یک طرف همه ی خواب ترسناک ها دیدن یک طرف صدای نفس های وحشت زده خود را شنیدن یک طرف همه ی نفس های وحشت زده خود را شنیدن یک طرف با زجر از خواب پریدن ها یک طرف همه ی با زجر از خواب پریدن ها یک طرف اغوش کسی را برای پناه گرفتن ها نداشتن یک طرف همه ی اغوش کسی را برای پناه گرفتن ها نداشتن یک طرف لعنتی تمام غصه ها و بی کسی های عالم هم همان طرف... رها ...
ادامه مطلب